خرید بک لینک

"آسمان شهر من"

آسمان شهر من ابریست

گاهی غبارآلود

گاه بی صبریست

اندکی خشن،گاه گاهی صاف

دریغ از نم نمکی باران

هوا نیست، نفس سخت است

آسمان پُر ذرات

روشن نیست صداها،گرفته

صداها با چادری به سر

به جبر و مصلحت

آن پایین تر ها

خیابان هایش رنگ قضاوت و میدانی دارد دورش باطل با کوچه های تنگ...

بوی از گل سرخ نیست

باد هُل می دهد بوی باروت را ، صدای طبل جنگ را....

صبر کنید...!

این شهر من!

آسمانی دارد پر ستاره در شب

نوری زیبا از مه تابان، سخاوتش از خورشید

رنگش رنگِ عشق

آرامشی از جنس جان

و نگهبانی دارد خواب او را نیست

در صبحگاهان

شبنمی دارد زیبا روی برگ گل یاس

می چکد زیر پای گیاه

تا رشد کند جان مسیح

این شهر من....!

جاده ایی دارد آن بالا ،در همین نزدیکی شاید هم دور دست ها

آدرسش کهکشان راه شیری

امتدادش کلبه عشق

درونش نور الهی

متاعش هیج....!

(سمن)

=========================

***بیرام

بیرام گلب خوش گلب ،تزه ایلییز خوش گلب

عزیز گوزل یولداشلار،تزه گونویز خوش گلب

گول آچلار باهاردا ،یاغش گلر بوحالدا

دورویز گلیز قوناخلار،تزه باهار خوش گلب

(سمن)

======================

***دوست"

برما بگو ای دوست ما؟چه کرده ای بر جان ما

هم برده ای هوش مرا هم برده ای عقل مرا

دزدیده ای افکار ما نیست لحظه ای آرام ما

هم برده ای تا کوه مرا،هم دره ی ژرفا مرا

(سمن)

===================

"سبزم"

سبزم،ریشه دارم در این حال

نکند باز بیاید

از پسِ کوه

بشکند پر پرواز خوشی هایم را

===========================

"سوختن"
سوختن بد نیست گاهی
گاهی دلی می سوزد تا طفلی به دست آرد نانی
از لای آن درب بهشت
در شب سرد زمستان
چقدر کم است، فاصله ها
یک وجب...!

دلی سوخته می شود با جان کبریت،کم سو، با طعمی از نان خشک
تا سواددانی را ببرند جمع کند
سیب را
بار کند
بارِ هیچ....
تا آب شود از آبروی درس
تبعیض را بار کند جای سیب
آن سواددان را
دل می سوزاند کارگری درشت
راحت جان کند،لختی
پاک کند عرق سرد نوشتن را...

سوخته می شود دلی با ریزش دانه ای گندم
تا بخشش کند بانوی از قوت مرغان خویش
گنجشکان را
در زمستان تحریم ها
در بارش برف...

سوخته می شود دلی را
از پشت آن چشم مجاز تا آبی نوشد سربازی
بعد آنی بچشد ،طعم شیرین شهادت را
چقدر کم شده است، فاصله سوختن
به نوشیدن جرعه آب....!
امروز
چقدر زود سرد می شود، سوختن ها
دلها کم طاقت شده است

گاهی دلم می سوزد به چوپانی که دوبار دروغ گفت و دروغگو ماند

دروغگوها زیاد شده اند،صفت را تو بر دوش می کشی

چقدر کوله بارت سنگین شده است

چوپان

===================

نگاه من"

نگاه من به آسمانهاست

نه به کهنه جنسی در بازار شهر

نه به بادی در حلقوم خلق

نه به قانون ساخت بشر

نگاه من بی رنگیست

فضای دارد به وسعت عشق

رنگ آبی آن از دریا....

آغوشش بی کران ،مثل آسمان

نیست در این کهنه بازار مرا جای

اسم شهر من "رهائیست"

زنجیرها بسته به پای مغز

می کشد به گودال پست

وقت بیداریست!

جهان من ،فقط شادیست

(سمن)

===============================

"پدر و پسر"

بود ما را پدری زاده اش هفتاد سال قبل
چشم گشود ، نبود او را سایه اش از پدر
نان و زنش داد او را عمویش
اخوت بست پسر را بر برادرزاده اش
نوکری کرد نزد اَعیان از برای نان
تا که رسید سن پدر،دو دهه و اندی
رهسپار شد او به جبهه و جنگ
در جنگ رشادتها کرده بود
او را فشنگ و ترکشی پیدا نکرده بود
بود او را سه پسر و یک دختری
سر و سامان داد اولاد را برخی دو، برخی را یک
تا سرانجامش رسید ،سلاح اش آویخت و خود را بازنشست
بخرید از بازار احشامی چند
با پول پاداش دوران جنگ
تا که بیند زندگی مغز بادام را
سرگرمی خود و گردش ایام را
اندکی نپایدش
آمد او را امراضی چموش
از پی اش آمد هزاران درد و آشکار و خموش
بود پدر را پسری سهراب نام
در پی شغل بود و در جستجوی نام
در پی هر شغلی رفته بود کلاه به سر دیسک به کمر برگشته بود
تا که بیماری بر پدر چیره شد
کلیه اش و کبدش حاد شد
آب شکم و زانوش جمع بر امراض شد
روزها می برد پسر پدر را به شهر
تا که دستگاه دیالیز او را زنده نگه داردش
سالها گذشت رسید به هفت سال این عمل
تکرار عمل شد، نشد شفایی بر پدر
آن پسر بود که همراه پدر
بود او را اهل خانه و با دو چادر به سر
نان از پدر می خورد آن پسر
راضیش نبود پسر را نان خورَد از پدر
چاره ایی نبود گر همی می رفت عمرش هدر
می ماند بی پرستار آن نازنین پدر
گیر و عشقش بود بر پرستاری پدر
کسب رزق بود محال از برایش
هفت سال و اندی گذشت
رفت پدر پیش معبود
همچنان مانده پسر بی شغل و حِرَف
نه او را سنی برای استخدام بود
نه امیدی به نا امیدی بودش او را
جایش اون بالا نبود
خود را پسندش نبود اون پایین جا
مانده بود معلق چون مثل تُرکی "جایِ پا" پاجا
گاه توَّهُم او را رئیس کرده بود
شُغلکی داشت نامش سرشناس
گرمی بازارش جمعه هاست
رقیبانش زبر دست و جوان
خویش نباخته بود به جلف جوخ برخ شبان
کسر شأن بود برایش چیدن ابروی مَرد
گرچه باشد او را مشتری روزی یک پسر و یک جوان و یک مرد
پافشاری می کرد مرد و زن را بر تفاوت
گرچه گرمی بازارش بود اندک ،کم
راضی بود بردرآمد هر چند کم
شاید علت بر رضا بود حقوق پدر
کی داند این راز رضاء،جزء پسر
وعده دادند بر وی شغلی در قضاء
این وعده شد چهار سال از قضا
رسیده است عمر او اینک به بحران سال
چشم انتظار شغل است بیکار حال

"نوشته شده 14 بهمن ماه 98"

#س.م.ن

=========================

قفلی که بسته است به پایم زنجیر فکر ،جزء خموشی فکر، کلید واژه ایی ندارد

#سهراب
====================

"اهل دل"

تو از اهل دلی در این ناکجا آباد،که شهر آشوب است و دِه آباد
ای جان....
نجوی او را، که او در توست
یکی چند است که میدانم،که میدانی نیفتد خم به ابرویت از این وانفسای حسرت زای بی فردا
تویی تنها، منم تنها
فقط اوست با ما،فقط اوست با ما....
تو خود زبان گویایی،زبان نگشای
که گر بگشایی به زار آید زمین و آسمانهایش

شعر از...سهراب معظمی نیکو

=====================

انتظار

تا کی باید انتظار کشیدن
برای حالِ خوب
چون توان کرد به سر
وعده چشمه ی آب را تشنه لب
شاید آن سراب درخشش تزویر خورشید است
یا وهم من....!؟
حال من، مگر می شود از خورشید بود

حال من گره خورده
به زنگی.....
به نگاهی.....
به ترحمی از جنس قدرت
حال را می شود خوب شد
با گرمی سر،با اثری از انگشت
حال من دست خودم نیست....
به نیاز بی نیازیست
به گرمی آفتاب است و بخشش او

....بهمن 98....

==============

"تلخ کام"
چه گناه دارد
این قلب کوچک ناز،پر احساس،
مأمن عشق،
مرنجانش،گناه دارد
چه بد تفریحیست درون جنگلستان گردو خوش بودن به آنی

به جانت نوش....
چند پیک تلخ،روزی،هفت روزی،چند....
با دوست،بی دوست...
سرچشمه جانست،میازار
سبد دارد پر و پیمان
درونش حال خوش، صد گفتار بارش،احساس آزاد،محدود.....

عقل زنجیر،منطق گم،شعور شرمسار
چه گناه دارد؟چه گناه؟
به چپ خفته است ؟
یا باری از رنگ سرخ دارد؟
چون سار می لرزد، به دستان آن همه خواه
بنازم تپش ها را ،نوای جریان رود را،صدای آواز زندگی را...
مرنجانش

رهایی ؛بوی عطر بارانیست

برای اسیری که دربند است


چه سخت آزادی به رنج قلب
چه سخت است
به تلخ کامیست آغازش به لرزیدن بسان سار بی آزار، پایانش
اسیر افکار بیمارزاست و دربند

=====================

"زندگی"

زندگی چیست

زندگی در بعد آن ظهر نیست،در شب نیست ،در فرداها نیست،در دم این لحظه جاریست

زندگی شاید در راه رسیدن به خانه است

شاید در جاده باشد

زندگی حاصل جمعِ دیروز فرداست

تعبیر آن شادیست

زندگی ندیدنِ دیدنهاست

زندگی رد شدن از کلبه تاریکیست

زندگی در توقفگاه نخواستن هاست

زندگی در گذر نور است ازکمینگاه لذت ها

زندگی رسیدن به چشمه کثرت هاست

راز آن خاموشیست،فاصله اش اندک،بین دوفکر

فهم این سِر آگاهیست

آن بالاها،هیچ،نادانی از آگاهی

زندگی در نگاه به سار و کرکس هاست

زندگی تنها دوست داشتن درخت سیب نیست

می شود عشق ورزید درخت بید را،درخت کهنسال صنوبر را...

زندگی راز گل خرزهره است

زندگی دست به هم دادن است به پنجه های خار

"نه چیزی ها" طعم شیرین زندگیست

زندگی بریدن از بی هویتی هاست

زندگی مُردن از داشته هاست

زندگی در بی زمانیست،سایه است از روشنی

اثر انگشتی است زندگی با مُهر دوست

زندگی در سکوت است

زندگی نشنیدن است در هیاهوی دورانها

زندگی در قبای تزویر و ریاست

چه زیباست زندگی در تنهای" بی من"

و چه زیباست زندگی را درک نکردن

زندگی در رسیدن میوه ترش و شیرین است

بی داوریی ها،بی نظریی ها طعم شیرینش

زندگی همان نمی دانم ها است

زندگی تعبیر "حی" است در ساعت "صِفر"

و زندگی نام خداست

======================

رسم زمانه"

بسيار است سخن ،کم گویم سخن را...

سکوت بهتر است یا غوغا

نمی دانم...؟

نتوان گفت درد دل را،درد بسیار است، درمان ناپیدا...!

کیمیاگر را مس نیست ....!

طلا ناپیدا....!

رَخت بر بسته است روشنی!

سایبانمان از تاریکی....!

رسم بی وفایی زمان را ،کاش مُردنِ ما دوایی بود تو را
یاران، یار نبودند

آگاهی مرده بود

خیانت زنده، تعصب بیداد...

فریاد،فریاد.....
جبر زمانه چنین بود یا حکم ازلی؟
نمی دانم....
به احوالت گریستن را شبی با اهلِ دار ،چه سود !؟

ندارم بی تو فردایی...

ندارم.......

به فرداها هست روشنی یا نه

نمی دانم....

رنجشم نیست ازکسان،آموخته ام این مَثَل

به کردار است شُکر
زبان صوت است و ابزار

شُکرم سکوت است و عمل نیز آن، ای داد ای داد

==========================

کرونا

دست را درگریبان جای نیست
دل تنگ است.....
جمله ما را گرمی دست آرزوست
دل تنگ است....

تنگِ آن دستِ زورمند که بفشارد دست نازک ما را،خرد کند
بشکند.....!
همه جعبه ترس ،همه دکتر، همه را خورجین روان پُر.....
دوست از دوست خجل
صله ی رحم تعطیل
فساد کم شده است مشروع، نامشروع....!

ماشین ها پرهیزکارشده اند

ماشین ها را روبوسی کم شده است،خون کم،مرگ کم
خوشحال اند مهمان خانه دوم،آموزگار شاد،مدیر غمناک.....


خلایق مبحوس زین دادگر منحوس....!
موشک ها خجل شده اند
رادار ها حیران
تفنگها در انبار

سنگرها بی دفاع
سیبل کو..؟

هدف نیست!
شعار "مرگ بر..." سرگردان،مظلوم.....
رودار شده است حرام
قربانی اش توجیه،والسلام
پشت جبهه مانده است حلال

خیابانها خالی ...مقصر نامعلوم

قفل بر در کعبه و مسجد و میخانه روا
کلید نیست...
افعال جا به جا
گله از مسجد خالی داشت آن واعظ منبری
مسجد ها را خالی کنید....
بیماریست،بلا،فتنه....!؟

ناگوار است بسیار، نعمت شیرین است،شاید

خیر در آنست ما را، شاید....

گذراست یا مهمان همیشگی...؟
روزها نقل محفل
روزها ؛مردها پهلوان، شجاع...
شب همه را ترس،استرس روی بالش جا به جا......

همه را شکستِ او، شعار
فاتح است و فاتح، میدان دار
آمده است که برود
مترسید
پیامی داشت کز یاد نرود
تا جهان بوده است جهان زاذهان نرود

مدعی کو!؟
گود میدان است جهان
پهلوان کو!؟

ماه تولدم رقیب است اورا،شاید
تسلیم است،رای بر ما ،شاید......

مترسید،این نیز برود
ضعیف است بشر چه بسیار و چه بسیار؟
دیدی؟
همه را دعا بود در خفا از معبود خویش
گبر و مسلمان و کافر و درویش....


#سهراب27 اسفند 98

=============================

میگذرد
درک آن فهم ما نیست
گذر ایام روی آن تخت خراب نیست،روی آن تخت شاهانه نیست

حتی


میگذرد......
گذر آن در داناییست
نگاه فقط به جاده ی تنهایست،به در است،به سقف است به.....
شاید همدم تنهایی توست،مجاز،رویش سفید
میگذرد....
گویند ایوب به صبر آب حیات نوشید
نوشیده ای تو جام صبر،لبریز
صبر ایوب سلام است تو را
میگذرد......
خانه بر ما به دو ماه پند است ؛کو گذرد !؟

چون گذشت بر تو هزاران ماه....!؟
به پشت خوابیده ،خوابنده ایی نام صبوران بر پشت
میگذرد....
قوت جانت از او نوش باد ،تکی ،تنهای مردی از جنس صبوری
دی گذشت این نیز بگذرد....

برچسب: نویسنده: علی حسینیان تاريخ: يکشنبه 31 فروردين 1399 ساعت: 10:50

صفحه بندی