اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «دلکده» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
عمری حضورمان در غربت بود و فکرمان حاضر
این نسیه از ما بستان و نقد مان ده
_____________________________________
ما چون عقول، عمری قبله بر سنگ داشتیم
غافل ز قبلهٔ دل، نظر بر نقش و نشان داشتیم
_____________________<____________
ای ماه نهان من،یا پرده ز رخ ات بردار
یا سر کشم می را،قبله کنم غیر را
_________________________________
من که در مسجد خدا را می جستم
تیرم به سایه بود و یارم همسایه
______________________^______
اندر همه عیب دیدم و خویش را پاک
این گمانم عکس بود و من در خواب
_____________________________
در جهان ممکنات همه چیز ممکن بایدش
از عالم نقص ،ندا آمد و از معنا وحدتی
گویند که چو ققنوس ز خاکستر برخیزیم
این جمله با رویین تنان غریبی می کند
______________________________
بنیاد این جهان،نشت نقص آدم است
طبل نادانی مکوب بر داده ات
___________________________
جز نظر، در عالمی ما را نباشد هیچکار
گر حواسی هست ، ز اقتضای این تن است
_______________________________
گرچه ما را نیست از نیستی خبر
هستی ما از عدم آمد به سر
____________________________________
هر شروعی را سرانجامیست، بیگمان
جز قطره، که سوی دریاست، روان
همه گفتند گنه مکن، که ره تباه است
این خویِ پدر است ما را و ما پذیرا
________________________________
چون طنینِ سخن یار نشنیدم به دلم
گوشِ تن بستم و با گوشِ دگر راز شدم
این دل بار امانتی از یار و محصور تن است
غباریست بر رُخَش،صیقل اش جانِ من است
در اقلیم دلم کینه کس راه نداشت
مدتی ست دلم یاد جفا را نداشت
دی را صفا دادم، فردا را تسویه کردم،
اکنون نقد جانم در ریشهها جاری شد.
سکوت را خرج خود کردم به آزی،
نورم شد از ماه و جایم پشت ابر
__________________________________
گاه شمارم دیگر شمارش را نمی فهمد
انگار زنده شده ام به خویشتن خویش
عشق ویرانگرست و نفس خروب تر
این دو بستانم،تحفه ی دِه معمورتر
گاه بار کج ،به منزل رسد ز لطف نهان
بذرِ رنج است ،آنکه بی هنگام،در دل می روید
دنیا نیست و نیستی است، لیک فکرت چو گنج پنهان،
ما به دام فکرت پیچیم، اگر چه غفلت بار گران.
عقل زاحتیاط دم زد و ما ره جنون گرفتیم
که نگار از فرشتگان گذشت و آدم آفرید
ما ره عاشقان رویم و تو راه عاقلان
سخن کوتاه،گوش ما کر و عقل ما پَر
زندگی را هیچ تعریفی نباشد، جز "عشق"
آنچه ماند از همه گفتار، نامیست: عشق
آنکه این و آن شمارد، در دو بینی مانده است
نقد نقش یار گوید، از حقیقت رانده است
پل های پشت سرم خراب کردم
غارتگری به تعقیب بود آرامشم را
آینه غماز کردی صیقل اش شد کار ما
عشق آغاز کردی جدایی اش شد آن ما
دنیاست پوچ و آخرش آیینهدارِ هیچ،
غفلت! چرا نشستی چنین در کنار ما؟
به شوق لحظهای که پس از دوری درآغوش آید،
ره گم شد و شدم از خویش، غریب و بیقرار
سیزده را بدر کردم و گره بر چمن
شاید این من بدر شود و آن من آزاد
____________________________
نظم بود از عقل، سرمایهی آرام من،
تا خوشنظری آمد و برد از دستم عنان
دل نجنبد تا که "من" در سینهای پنهان بود،
"لا" شو، آنگه بنگری اسرارِ "کُن فَکان"
بستم نظر آن لحظه که دیدم مهِ مطلوب
قلّاب نماید همه، گر شه به نظر آید
______________________________________
مهمان پشت در و فکر تو دربان آن
انصتوا کن ، تا بیاید جانِ جان
_______________________________________
در میزند جان، و تو در فکرِ نگهبانی،
ساکت شو ار بویی از آن جانِ جهان داری
___________________________________
توشه ام آینه و گناهم توشه ام
بیا و بگستر روز عدل و محشرت
__________________________________________
در پی ات بودم در کتاب و در جهان
قدم در خویش نهادم،بودیم در نهان
پرهیزکاران بر درِ حق خویش گرامیاند،
عشاق در دامان یار، خفته و فانیاند.
من نخواهم رفوزه شدن زین آدمیان
یا نمره ام ده یا دوستی دِه تقلب رسان
من خدا را در خرابی فکس دیدم
امر به معروفم می کنی و نهی از منکر
________________________________________
چه کنم، بندگی در عزلت است و خموشی
سر نخ اش در انجمن است و می نوشی
صیدم و شادی صیاد من است
عشق,جوهر و بنیاد من است
هر کس را به گمانی مشغول،تا خودی بینی
ما را نه مطلوبیست و نه گمان،فکر دگر باش
سویت آید اعمالت چو مرغ روان
اسپند در آتش کنی و وَاِن یَکاد خوانی
سیر به آفاق کردیم طویل و تعریض
پلاک اش منِ دگر بود و نیازش تعویض
سر شمع داغ بود و به گمان پروانه را صید
اشک را فریاد زنان زیر پایش ندید و فنا گشت
بتاب بر سرم آفتاب،ابری می شوم،آباد کنان
قطره ای می گردم و به سویم باز روان
گویند خنده بر هر درد بی درمانی دواست
بی راهه رفتند،حاجتِ نیاز است و ریا است
دیگر حرفی برای گفتنم نیست
دل دخمه زده است به دلهای دگر
دل من از من تهی و به روشنی منور
باورت نیست گر چنین،با چراغی بیا
مدتیست با معنا خویش شدم
واژه ها با من غریبی می کنند
عمر به آخر رسید و گور نزدیک
هنوز در تفسیر مع الصابرینی!؟
جویان نام کودی ام که بر فتنه داده اند
آخَر،تن آژ صلح پایین و مردم گرسنه اند
ترسم که نامه اعمال به دست چپ دهندم
گویا راست نگارم نظر دیگری داشت مرا
رنجیده خاطری گر بخشد،رها بینند
من بخشیدم و باز جفا دیدند،چرا؟
________________________________________
صَخره را که در دره خبریست
سیل بود آنجا،رفت و سبک شد
خواهم شد به بارگاه دوست
فکر دگر انداخت در سرم،دور شدم
_________________________________________
«آگاهی،تو را خاستگاهِ رنج است.»
منصور را مرگ و مرا شادی
کوزه از چشمه نمی آید سالم
به گمانم چشمی در انتظار یاریست
گاهی باید حرفهایت را خورد
جمعی گرسنگی حسادت دارند
خانه ات آمدم که پناهم باشی
میوه دستت دیدم،چمدان بستم
افسوس که دیگر ابرها بارانی ندارند
دره ها از سیل تهی و ذوق کودکان گم
تا ساعت ز دست داری و در خانه
مکان،هدیه ات و از لامکان بیگانه
بی ز نور شمع خفتن،محال نیست
فکر پروانه باش،شوق وصال دارد
چرخ محبت زندگی از کار بیفتد
رنج و محنت زندگی به کار افتد
لطف نطلبیده را،توصیف آن حال محال است
خودپسندی،پسند نیست خدایا،این بار بپسندم
___________________________________________
مهمان را به طعام و شراب احتیاجی نیست
بنده نوازی فرما،اگر در سفره معرفتی هست
کردار فریاد زند شرح درون مرا
جویان چه هستی،که بپوشاند تو را
خرسند مشو که بر رودخانه پُلی زنند
همتی کنند و چشمه را نیز خشک کنند
دریا را چه نیاز به رحمت باران
زمینِ خشک دستش به دُعاست.
____________________________________________
ما ره خود رویم و خلایق ره خود
ما را شیوه رندان زمان بس است
همه را خسته کردم جزء خودم
این نشان از دوست به یادگار دارم
از جهان با خبری و از خویش بی خبر
زر زدست داده ای و زراندودت فزون
حاجت و انسان یکی اند و به مصلحت دور
تکرار دُعا،کلید فاصله هاست و مسافت دور
خر را با پالان خوری و آنگاه
دم از صبح صادق زنی و پگاه
ما آبرو به بهای عشق دادیم
عشق خواب بود و آبرو وَهم
گر عارف گشته ایی و هنوز زنده ایی
یا پدر نامت نهاد عارف یا به حیلت عارفی
عمریست از همه محبت دیده ایم
هر کس آنچه بیند که در اوست
آنکه از ترنم باران خوشش آید
سوز زمستان به سراغش آید
خرده مگیر بر دزد ای دوست
بر انباری زند که گنج دروست
هر شروعی را پایانی است لاجرم
جز قطره که سوی دریاست حرم
از دیوار بلند خانه ها می توان فهمید
ذهن ها محدودست و دلها پر از زنگار
آنکه درشب تاریک پی حقیقت است
نیابد نوری که جزء به عاریه است
_____________________________________________
ما را به عزلت طعنه زنند بی خبران
گر باده ما نوشند،پرنده پر نزند در شهر
اگر گردو بر گنبد نمی ماند قرار
سخاوت زمین ربوده اش از مدار
درخت را محض رضای خداسایه نیست
همت خورشید سایه سارش کرده ست
درخت همیشه سایه و تکیه گاهت نمی ماند
گاهی لای چرخ ات می رود تا یادگارت ماند.
گر تواضع خاک را به زیر پایت نبینی
طوفانی شود تا عجزت را ببینی
بهر ریگی کفش از پای در آری
کین،ریشه در دل داری و آبش دهی
زبان اهل دل،بی زبانی است و زبان مادری هم مشکل
اهل ذهن، زود آموز زبان دگرند و طوطیان هر محفل
******************************^^^^^^^^^^^^^^^
رباعی...........رباعی...........رباعی*********^^^^^^^^
دوش وقت حضور آن ماه ما
قبله را دزید شد قبله گاه ما
شوقِ وصال بود به وقت پنج
منفذی رفت و باز شد درگاه ما
^______________________________________
دیدم صباح بلبلی بر روی گل
نشسته شبنمی زآن سوی گل
یقین آمد هر چیز را زینتی
ماه منی،مهر گردون،بوی گل
همه مشتاق من اند و من مشتاق درون
همه حیران من اند و من میثاق درون
این بُوَد نشان و من و من، یاران
همه جویان من اند و من رزاق درون
دوش، اندر سفر ندا شد عیانم
که «دنیا ارزد به خلقت ِجهانم»
شنیدم به گوشِ دل،از هاتفی ناب
نه وهمی و نه ظنّی، من ترجمانم
______________________________________
خواهم در گذرگاه راز و نیاز
سایه جان باشم و نغمه ساز
فارغ از هیاهوی دنیای فنا
چنگ زند دخمه ام،بنده نواز
عقد و پیمان همه بر هم زنم
یاغی ام،یک دفعه بر هم زنم
یافته ام تو را،عهدم نقض شد
سور شوم و زخمه بر هم زنم
نور اگر خواهی در کلامت
فکر کن عاقبت در طعامت
انبان تهی کن ز هر خوراکی
آنگه شوند ملائک در سلامت
جهان را فنا نیست و کمال است
مثالش،سیب سرخِ با جمال است
سر انجامِ سیب سرخ،ماییم
آخرِ ما نیز محوِ ذوالجلال است
دوش وقت حضور در تنهایی ما
قصه ای گفت یار از هجرانی ما
از سختی راه و وز کوشش ما
از کیش و مات و از حیرانی ما
فهم من از هستی،جان من است
اسرار ازل مستتر و آن من است
جزء محرم اسرار نگویمش هیچ
از غیر نجوییدش،نهان من است
شکوه مکن جان،تن،ساحل رسان است
کشتی نجات است و یار ساربان است
نه زندان زیبنده اش،نه قفس نامش
قطره گم گشته را، پناه و سایبان است
حال عشاق چنان ست که نگنجد بیان
اندک اندک گویمش بسیارست و گران
شرح قطره ایست که دریاست در آن
قصه ایست شگفت ، نگویندش عیان
پسر با بدان نشست و خاندانش گم گشت
قابیل با پدر بودش و با ناکس نیز نگشت
نه نوح کم گذاشت و نه آدم کرد قصور
نقشیست این،که نقاش به یادگار گذاشت
دوش وقت سحر آمد به خواب آن یار ما
پرس پرسان خوش قبا از وعده دیدار ما
جست از احوال ما،از روزگار هجر ما
گفتمش خوش باشد ای حافظ و بیدار ما
عمری از دوش کشیدگانیم و بگذشت
حمال ایده و نظر دگرانیم و بگذشت
بوی شنیدم از یار چون بنهد سر
شکر،زچرخ مقلد برهانیم و بگذشت
گر پسر نوح با بدان بنشست و رسوا گشت
قابیل که با آدم بنشست قاتل گشت
این گر نیست نقش پس چیست
طرحی ایست که معبود در پی خود می گشت
تا نمیری کی رسی بر دلستان
تا نمیری کی دهد رب غسلتان
موتوا قبل ان تموتوا،بجوی
بِه نباشد زین به عالم رزقتان
______________________________________
مردن و مرگ را مرده ایم ما
حال و اکنون را برده ایم ما
عمر بر تن و جانیم ما
گرچه درین بادیه مهمانیم ما
سفر،فرار از خویش ست و بسان شُرب مِی
لَختی زِ سرخوشی و عمر گرانت شد به هی
به گلستان خوش روی یا فلان آباد و دیر
یار در خانه ست و جویان ز نشانی،تا به کی
تو کز عصیان و طاعت نه زیان داری نه سود
بهر پاک و ذوالجلالت رحمتی کن هرچه بود
ما شماریم جرم خود را و خطا،خط بزن
مهر فرما، بخششی کن،از کرم و جود و خود
هوشِ تن، افسارِ دلِ ما شده است
بر مرکب وهم، راهِ ما زده است
گر سالکِ این راهِ حقیقت باشی
عقل آگه و دل، زمامدارِ تن است
گر خواهی جهانی را به دلخواه
بخوانش سوره دل را به هرگاه
ستایش و حمد اوراست تنها
که هستی آمده او را،هواخواه
گفتمش او را،من از جان و تنم
گفتا که بلی،چه خواهی ز منم
گفتمش دنیا و دنیای دگر
گفتامجوی،جمله توئی،یارِ کُهنم
بپرس از حال من در شعر، رازی در نهان دارد
سخن چون بوی جان آید، نشان از جانِ جان دارد
اگر گفتم سخن کافر، حدیث یار آوردم
مگیر از من گنه جانا، دلم از ساقیان دارد
چنان دُرّی که من سفتم، ز باده برگرفتهست
لبم در هر چه محفل هست، تو را در داستان دارد
ز دورانها گذشتم من، ز هر سودا رها گشتم
تویی آن گنج پنهانی که دل در بیکران دارد
جهان گر طالبت گردد، نبیند جز تویی در خویش
چنان دُرّی که من دیدم، جهان کم در گمان دارد
چه خوش آن لحظهی وصلت، شراب وصل جانان شد
که هر ذره ز این شادی، پیامی جاودان دارد
___________________________________________نه به تدبیر من آمدم به راه،
نه مرا بود ز پیدایی، نگاه
نه به میل آمدم اندر جهان،
نه به فرمان من است این نهان
نه مرا بود گزینش در ولاد،
نه به مرگم ز من افتد ارشاد
گر از این دو شدم بیاختیار،
چه توان گفت بر کار و گذار؟
ولی آن میانه، که جان دادهاند،
عقل و دل را چراغی نهادهاند
که در آن ره، به خود راه برگُزی،
نه که باشی به بند و بیرضی
همهچیزم نباشد در کفم،
لیک در خیر و شر، دارم قدم
ز چه رو بر نهم از خود نظر؟
که سزاوار تن، عقل است و سر
بنده باشم اگر بیاختیار،
نه سزاوار ثواب و نه عقاب
این جهان، آینهدارِ جانِ ماست،
هر که آگاه شد، بر ره خداست
**********************************************
قصیده: سلوک جان
به وجد آمد ز خلقت نور وجدان
که چون فانوس شد در شام وجدان
نفس آشفتهدل در بند هوس بود
که در چاهِ منی افتاد بس سود
هوس چون موج تیره در درون است
که از امیالِ تارِ ما فزون است
ولی میل از سرِ فطرت بجنبد
اگر دل را ز زنگی پاک سازند
ذهن آیینهی تصویر عالم
در آن هوش است چون شمشیرِ محکم
هوش آن شعلهی پنهانِ حضوریست
که عقل از نور آن یابد صبوریست
عقل آن گوهر نایابِ خداییست
که انسان را دهد شأنِ رواییست
انسان آینهدارِ آسمان است
که با روح و بدن پیوسته جان است
جسم چون خاکدانِ روح تابان
ولیکن بینفس گردد پریشان
شخصیت نقشِ رفتار و صفات است
که در آیینهی کردار، حیات است
تولد بزمِ آغازِ حضوریست
که مرگش نیز در راه عبوریست
خواب، دری از جهانِ راز و رویاست
که بر بیداریِ ما پرده پوشاست
خیال آمیخته با وهم و معناست
که گاه از حق و گاه از کیمیاست
رویا آوازِ جان در شام بیدار
که چون پیغام دل باشد هویدا
نماز آینهی ذکر و حضور است
که در آن دل ز هر غیری عبور است
مراقب باش، که مغزت رهنما نیست
اگر دل مرده شد، این کار ما نیست
من آن پرداز نقش و پند و ایگوست
که بر هستیست چون زنجیرِ مدهوست
پندار آن خیالِ خام و پنهان
که بر آیینهی فهم آید آسانفهم، آن شعلهی کوتاهِ شهودیست
که از ادراکِ قلب آرد سرودیست
درون آدمی دو من زنده است و جاودان
یکی من حقیقی، یکی من ذهن دان
روحی که جدا از جسم، در پیوند با خداست
ناظر و شاهد است، در عالمش بینماست
من ذهنی پدید از حواس و دیدهها
در او منها خلق شوند، نامها و بادهها
خود انسان هم دو گونه دارد در هستی
یکی درونی است، یکی بیرونی بسی
خود درونی در خلوت خویش بیغش است
همچون آنکه در تنهایی میخورد به دل خوش است
خود بیرونی بر اساس عرف و جامعه است
برای بقاء و امنیت، رعایت هر چه هست
نفس زاده هوشیاری، از تولد آغاز
برای حیات بدن، فرمان برده در راز
سه مرحله دارد نفس در راه رشد و تعلیم
اماره، لوامه، مطمئنه، هر یک با حکیم
نفس امرکننده، خواهان و فرمانرواست
از ترس بقاء، بر ذهن و جسم چو سقاست
نفس سرزنشگر، در آزمون و خطا پدید
عقل و وجدان و شیطان از اینجاست که رسید
عقل از تجربه خلق شد و آزمون و خطا
وجدان قضاوت کرد، توبیخ نمود به ردا
شیطان در لوامه، ضعف و قوت نمایان شد
اگر انسان بر تعارف نایستاد، شیطان گم شد
نفس مطمئنه، کامل و بیغبار است
انسان کامل با من حقیقی، همکار است
کارما در امرکننده و لوامه موج زند
هر چه میکنی، در نفس و روحت منعکس کند
اختیار دو گونه است، یکی بر نفس سایه دارد
دیگر اختیار جان، که به جان و جانان پیوند دارد
غریزه از نخستین انسانها باقیست
قدیمیتر از ناخودآگاه، در نسلها جاریست
_______________/____________________
از دل خورشید جان، نوری ز حق شد روان
تا که در خاکدان، گِردَد به تجربه خوان
آمد از عالم قدس، در لباس بشر
تا که گیرد ز هر چیز، نشان و خبر
حِس پنجگانه شد، روزنه سوی جهان
تا ببیند چهها هست در این کهکشان
آنچه آمد به ذهنش، همه شد یادگار
در ره خدمت جسم، به هر کارزار
چون تکرار بُوَد کار او بیکران
در دلش شد پدید آینهی زمان
لیک تکرار بسیار، ز حد چون گذشت
در دل او سرابی شگفتی برشت
نفس آمد برون، ز آتش وهم و هوس
ساخت ایگو و میل و دل پر ز جرس
گه چو خدمتگر خوب، وفادار و رام
گه چو دیوی سرکش، پر از کینه و دام
گر که رامش کنی، خادم جان توست
ور رهایش کنی، دشمن جان توست
لیک آن نور حق در درونت گواه
بر همه بازی نفس و فریب و نگاه
گر بمیرَد دل از خواستههای نفس
جاودان ماند با روح بیرنگ و جنس
با مدد از همان جوهر پاک دوست
در امان از هوس، جاودان زیست جوست
شعر نو(شعر سپید)
آهای سُهراب منم اینجا
پی خود بودم عمری به دراز ،ندانستم که اینجایم به انتظار
انحراف اولین اشتباه و رفتن را سرانجام، تباه
و شک از آن دورتر و دورترم کرد
کی به خود آیم،نمی دانم
با "من" پوشیده شده ام
شدت پوشش از کجاست؟
نمی دانم
شاید غیرت از "منِ" حقیقی باشد
فکر من این بود که زیاد داناام،نه...
مرا دانشی نیست،گیج مبهوتم هنوز
هیچی نمی خواهم دیگر،حتی خودش را!
حواس، مرا گیج و دورتر کرده است
خودم توسط خودیش گیج شده ام و سر کلاف گم
تام و کمالم و پی ناقص دوان
حقیقتم،فریاد زنان ؛آهای سُهراب من اینجام
چرا نمی گذارم بفهمم که تام و کمالم
سرانجام خودم،خودم را پیدا می کنم
اجازه دهم اگر...
خسته ام امروز از گشتن
دیگر نخواهم گشت
بی خیال شدم همه چیز را،همه چیز را
تمام علمم بی راهه بود
من علم حواس نمی خواهم
بگذارید با خودم راحت باشم
و در آغوش بگیرم خودم را
دلم تنگ است
علم حواس ،مکاشفه است
تمامش نیست هیچ وقت!
و کلاف را تو در تو خواهد کرد
چه سود که نتوانم خودم را کشف کنم
نمی دانم
کشف پشت سرکشف مرا چه سود
بند پشت سر بند،محکم و محکم تر است
چه سود!؟
سُهراب!بنشین سر جایت اینجا خوش است
تو در توهای ناتمام! گمی و گم
و آخر هیچ...!
آری، بنشین سرجایت که اینجا خوش است
من اینجام
با خودم خوشم،با همه در صلح و آشتی
و اینجا قوت از پیاله نور است
دو نبینیم،که من آباد است با دو دیدن
تا کی دروغ!
او را تجربه نکردم و از او دم می زنم از صفاتش گویم
دروغ است دروغ
تجربه نکرده را چه گویم؟
خموش سهراب، خموش
هرآنچه گویی دروغ است،دیگر هیچ مگو،هیچ
به قول سّهراب؛کلامم پایین ترین هاست از ارتعاش آگاهی
و باایست،خود را تجربه کن
که همانی که عمری پی آنی
خیال است که او را دیده باشی و معرفت گم است اینجا
و خویش دیده را عارف است نام و حقیقت
آهای سُهراب نرو،من اینجام
در هیاهوی زندگی
در این دنیای دل مردگی
یکی به گمان در راه راستین
یکی پیموده راه آتشین
آن دگر مشغول خدمت
دگری درپی کسب افتخار
گروهی پی جویِ مال و آواز و نام
عده در راه مصر و لبنان و شام
جمعی به گمان مبارز است و ناجی این و آن
عده مظلوم و چشم دوخته به ترحم دست دگران
جمعی در جرگه جبر و اختیار
دانشی رفته پی شکاف ذرات اتم
آن عزیز پی اصلاح دگران و غافل از احوال گذران
ناگه
یکی فریاد برآرد از میان
ای خفتگان!
همه در بی خبری به گمان ره راست جویید و مدعی
گرچه نعمت است،بی خبری
مشغول بیرونی از اصل بی خبری
ای اسیران رام خفتگان خفته
ای رهروان اذهان و نیاز
ای پویندگان سراب
روزی خبرآید به بانگ بلند
نیست پسند در آن دور دست ها ای بیرون پسند
در نزدیکی ،همین جاست
در فاصله نخواستن ها
به ژرفای دو فکر
در مستی بودن و در هشیاری آن،در درک بودن،شاهد خود بودن
همه را مشغول به گمانی
یکی این پسندد یکی آن
مغراض زمان می برد عمر آنان
آه برآورد از میان عمر به یغما رفت نیست سود و جمله زیان
آنکه ذهن از ما ربود و جان ما نیز برد
حاصل،هیچ
رنج زیاد
دسترنج پوچ
پس پناه کیست؟
چاره چیست و راه چون است و نیاز چیست؟
راه در بی راهی است چاره در نجستن و نیاز در بی نیازی
این راه،بازی برد برد است و رهایی
گر شمه از بوی بشنفده باشی و حیران ز جهانی و حیران ز جهانی و حیران ز جهانی
و پناه در خانه آشتی اضداد است
آن یار خواب بود و ما بیدار
یک بوسه ربودیم و شد هُشیار
لب سرخ و چشمان خمار
عمری من بیدار و او یک لحظه به خواب
شاگرد خودش بودم و چنین استاد
انگشت به دهان
فکر پریشان
یک درس او چنین داد ما را !؟

یک غمزه اش چه ها دارد با ما
او خسته ی یار دگر
ما خسته او
بر گرد خانه اول بار دگر
شاگرد کلاسیم و در شهر پلاس
تا یار عشوه دهد،ما جان ز جان
هم بوسه ربودم ما و هم درسش را
هم جان دادیم ما و هم جان گرفتیم ما
خبرت هست که مرا چه کردی
از خویش بریدی ز بیگانه آشنا کردی
مدعی شدی،گاه مجازاتم می کنی
دام ها دادی و مزه ها را دام کردی
علم دادی
ذهن دادی
نفس دادی
و دنیا
از هر که می آید این روش،از تو نه
بخشنده و مهربان
آری!آن دور دست ها امید است
و در این کنار هیچ اتفاقی نیست!؟
اینجا دود است
در دوردست بهشتی از تصور نه تجربه شده
آری! ما در گلوله برف غلطانیم
صخره کو!
آفتاب کو!
آن دور دست آتش است نه گلستان و اینحا بهشت
و ما پیموده ایم آتش را
و رد پای آن دود
و زیر آن خاکستر خاموش
آری!
بهشت اینحاست،همین جا
در نبود فاصله ها
خبرت هست چه کردی
یا در خلقت مست گشتی،بی خبری
در عدم بودم و هست کردی
اینچین مجازات و دیدی و هست کردی
آری!اگر خبرت نیست،من در عجبم
گر خبرت هست در عجبم
این نزدیکی ها عالم بی خبریست و نشان عدم فریاد میزند با سکوتش
مجازت خویش نکن اگر به پیشگاه،عددی نیست ما را تو
آری خبرت هست!؟
گذرت گر به خودت افتاد سلامی کن
او سالها منتظر نگاهیست
که شاید با نگاهت شکوفه جانش باز شود
و بدهد تو را سلامی که آب جاودانه او را تعظیم است
سالهاست از خویش دور شده ای
و به دیگری و به دیگری نزدیک تر
سلامت تو را به خود نزدیک می کند
اگر میل به دیدار داری
سلامی کن
دیدار جان می گیرد و از حادثه هاست که شبنم متولد می شود
رند زمانم
هم از یار دزدم و هم از اغیار
هم از مومن دزدم هم از مسلم
من چشم به راهم
تا دودی بالا رود
آنجا پر از آگاهیست
شبیخون می زنم
تک و تنها
به یغما می برم
نگهبان،خواب است و کاروان خواب تر
و من دزد شب رو
برای شکار جان،دل تیز کرده ام
مراقب باشید
من تشنه ام
تشنه آگاهی
من از سرما و گرما، آموخته ام
و از دود پی به شما برده ام
کالای شما جان من است
بمانید و پر از آگاهی بمانید
و بمانید
من چشم به آگاهی شما دوخته ام
من دزد آگاهی ام
در دل ها را قفل بزنید
باز من می آیم
از دل به دل راه دارد
راه بلدم و منم مفتاح دل ها
چشم به دل های شما دوخته ام
صبر را از پاییز باید آموخت
و انتظار شیرین را نیز هم
رفتگری دیدم چشم به افتادن برگ داشت
تا بروبد برای تکه نانی
و برگی که منتظر سقوط بود
تا دستور اشتیاق رسد
چه زیبا صبری بود
و چه زیبا منظری
از صدای خش خش برگ ها
پنجره دیدم،به سوی عالم جان
و ندای رسید که مرگ تنها توهم ترس است و بس!
و خیال ترسی بیش نیست
من از پاییز شوق را آموختم
مرگ را چه زیبا تصویر می کشد
و زنده شدن را زیباتر
گذر عمر خویش به پاییز دیدم در فراسوی تبدیل
خویش را در برگ دیدم
چقدر آشنا بود
دانش خود آموز نداشتم و برگ درس می داد و من...
لطف آموختن را در پاییز درک کردم
و به تکرارش فهمیدم خودم را
و محبت و نگاه را در تکرار
چقدر به فکر من است پاییز،برگ،نوای خش خش اش
با صبر
با سقوط برگ
و سقوط زیبایش
و خش خش صدایش زیر پای روشنی بود که فقط خرد شدن را می فهمید در سیلاب تقلید
من درس زندگی را در برگ دیدم
و خودم را
و صبر را
و چه زیباست افتادن برای عشق
و در مسیر پاییز بودن
و چه زیباست صبر را دیدن
در هیاهوی شتاب
من دستی دیدم در زیر برگ،هنگام سقوط
چه آهسته سقوطی بود با دست هایی که تا زمین همراهش بود
برای رسیدن به بی درسی ،به لامکان به ناکجا آباد
جایی که تنها عشق جاریست و عشق
گاهی کارهای نفس عجیب است،تعجیب نکنید
پای عشق بنویسید اگر چه محال است
مجالی گر هست،مجالم دهید،من همانم که همانم
بی گناه،عاقل و...
از من بگذرید
و لختی به متهم بیندیشید
که صواب است
هر چند که عشق نجیب است، او متهم است و گناهکار
و من بیگناه
پاک و دل پاک بودم و عاقل
آن عشق جانی بود که مرا اینچنین ساخت
و عاقل چنینم حکم داد
و خواب ها اجرایش نمودند
فاصله ها را بنگر
از چاه تا عرش،به وسعت زمان
و جهان را فاتح کیست کنون؟
در چنبره عقل است و قانون و ماتریکس چون گلوله برف غالب
روزگار قریبیست
چارجوب و در چارچوب،پسند است و حاکم
عاشق،محکوم است و منفور و عشق بانی آن
جولانگاه عقل است جهان را کنون
و تنهاست،عاشق و تنها و تنها
آری !کارهای من عجیب است
و من گنهکار
پای عشق بنویسید
اگر چه ممکن است
و خدا به داد عاشق برسد نه عشق که او نادان است
آری!
حکم دست عاقل است و معقول،اطاعت را آموخته است
و مسخ ها به گمان،زنده
آری!
من بی گناهم
عاشق را دار بزنید،که قانون را نمی فهمد،او نادان است
و سوختن بلد است،و سوختن و سوختن...
آبرو نمی فهمد،قانون خرمندان است، آبرو
شرم نمی داند،چون عقل را راه نداده است به "نیست راه"
پنجره عشق،اینجا بسته است و شاید راهش را ندانند
آری،پای عشق در میان است و من بی گناه
آری،گاهی کارهای من عجیب است
و قانون به حکم عقل و شرع،چکش به دست
می کوبد،بر سر عاشق که ساکت شو!
و زاهد را قلمی در دست و قانون سیراب می شود از آب...
و مطیع کف می زند
و عاشق است که تنهاست و عشق گنهکار
من بی گناهم
تنم رنجور،جور کش،وفادار
پایم استوار، همجوارش عشق
و من بی گنانم
گاهی کاری من معقول نیست
مجالم دهید اگر چه ممکن است
شاید پای عشق در میان باشد،صخره
صخره را جوهر عشق است ولی فهم آن،نه
گاهی کارهای من شبیه من نیست
شاید مثل دیوانه هاست
دیوانه را قدرت تمییز نیست،حکمش ندهید
جایش دهید
او را گناهی نیست،در بند یارست
پناهش دهید
گاهی کارهای من عجیب است،تعجب نکنید!
قضاوت نکنید،من بی گناهم
اگر راهی است پای عشق بنویسید
من بی گناهم
جستن یا نجستن؟
تا کی پاشنه کفشهایم را بکشم در آدرس های غلط
دنبال خودم گردم و خسته
تا کی؟
من کجا هستم؟
کجا بودم؟
چه کسی آدرس ها را دست کاری کرده است...؟؟
چه کسی راه نشان داده؟
چه کسی راه را گم کرده است
پیرمردی جلوی درب پاشنه کفش هایش را می کشید،بی هدف،تکراری،بی نتیجه...در غروب خودش و در غروب آگاهی...
چقدر پاشنه ها کشیده شده و بی هدف...
و چقد کمربندها بسته شده،بی هدف
چه می کند با خود
آیا بازی است؟
یا سر به سر گذاشتن با عاشق
دنبال چه می گردم؟
خودم
خودش
چی؟
من کیستم؟
دنبال چی هستم؟
آیا من همان خوشبخت نیستم!؟
که دارم گیج می زنم
آیا من تبدیل نشدم
این دور باطل بهر چیست؟
بس است
من دیگر تبدیل شدم
من خود اویم
بازی بس است
نه قالبی است نه عاشقی و نه معشوقی من تبدیل شده ام
کفش ها را باید در آورد
کمر همت باطل است اینجا
او همین جاست
همین نزدیکی
دیگر گشتن بس است
تن و جان
روزی گذرم افتاد بر همگذرم
از او پرسیدم درد و دلم را
سلامی دادم
پرسیدم حال خودم و احوال خودش
و از جایگاهش و اصل وطنش را نیز هم
آهی کشید و نگاهم بینداخت
از سوز آه و سنگینی نگاه، دریافتم اندازه ظلم و خودم را
گفتم ای همسفرم،ای جان دمیده ز جانان
تقصیر ندارم اسیرم و دربه در چودخامان
اسیر نفس قهارم و خواسته آن
اسیر ابلیس عبادتگر پیشینم و دیرینم
اسیر دنیا فریبنده ام و اموال آن
و اسیر...
گفت مرا، بهانه مگیر،خوش مرام
اینها همه هیچ است گر بگیری مرا همدم این فانی سرا
گفتمش شاید حکمت است یا دور گشتن از تو مصلحت
گفت این نیز بهانه است،همسفر
اختیار است تو را همگذر
گفتم او را شاید احتیار نیز حکمت است،لغزش و گناه نیز هم
این سخن پایان ندارد ،بگذریم،گره باز نکینم،این نیز غفلت است
همره جان پندی داد مرا
از جان دل و مثل پدر
ای همگذرم ببین چه آوردی بر سرم
من قرین تو گشتم ،تو ابزار باشی و شاهد و من
گشته ایی زندان و زندان بان من
من از فراق در کنج دلت نالان
تو در پی خوشی و تن پروری دور ز جان
گفتم ای جان پندت کو،دیر گشت
یا نشان رفاقت کو؟
گفت بنشین و بنگر هیچ مجوی
گفتم،همین
گنج همین است؟
گفت آری
این همه جستی،عمر به یغما دادی تنها و دیگر هیچ
گنج،در نجستن است و در سکون،ای همره بی وفای من،ای کالبد بی رونق من
راز دنیا همین است و بس،گفت تو را دیگر مجوی
گفتم این تلاش و جستجو بهر چیست؟
گفت؛ دوام دنیا بر جستن است و دور باطل جوهرش
گفتمش چاره چونست و چون؟
گفت؛کنکاش نکن و تلاش هیچ
گفت او را آمدنم بهر چه بود؟
گفت کس نداند و کس نیز نخواهد دانست
گفتم این همه گفتند و سرودند
گفت ظن خود گفتند و تیر به سایه انداختند
گفتمش نصیحتی فرما
فرمود؛ باش!
گفتم او را قفس بودم برایت یا سوار؟
گفت بهتر آنست که در را بازکنی
راه رفتنم را هم اینک آغاز کنی
عمری گذرت برای یافتن آب بود و سراب بود همه
اینک آب زیر پایت است تا تو را بردارد و ببرد به دریا،به وطنت وصل کند.
عجب شیرین گذری بود،گذرم
که روزی بیفتاد گذرم بر رهگذرم
در نیمه باز
در را نیمه گذاشتم باز
نکند یار بیاید، آن همره راز
بماند پشت سدی از آهن سرد
در بزند،نشنوم صدای مژده باد
در را بازگذاشتم
شاید، در را باز کند به آرامی مادر کودک
و بشکند با مهر سکوت انتظار مرا
چه غروبی بود،غروب تنهایی،غروب ترس
سکوتی از جنس دلتنگی و انتظار
در را باز گذاشتم،نیمه باز
یار بیاید از ره دور
پِی مهر رفته بود و صلح
آه
فاصله ها گشته کم،هیحان افزون
دل نا آرام
چشمان تر
می شکند ناگهان صدای سکوت،با نرمش آرام گام های دوست
نازک است دل خسته ما،به اندازه شکستن قلم
یار می آید
ترسم آنست که خواب باشم
صدای پایش را نشنوم،اما
دل را خواب نیست
او می آید
و من همیشه بیدار،چشم انتظار
بوی می آید
یار نزدیک است
و من نا آرام
صدای باز شدن در را قلبم می شنود
آری
صبر شکوفه داد،پایداری میوه،انتظار جاودانگی
آری
شکسته شد تنهایی ما ،با صدای رنگ عشق
او آمد
شمع مرا روشن شد از حالا تا حالا
سبز وجودش مانا
او می آید
در را نیمه باز بگذارید،همیشه...
برخلاف
دوست دارم سوراخ کنم جای خود را
در کَشتی کهنه ی فرسودگی ها، هر چه باداباد
غرق من شاید، تولد گل خوشبو باشد در برکه ی کوچک ماهی ها
و مرگ شقایق ها مرهمی باشد بشریت را، شاید...
چیست مگر برنامه ؟قالبی است همچو یخ در ذهن کوچک ما
آری!
چقدر بی ادب ها خوب اند
ژولیده ها نشان از ربات نبودن را نوید می دهند
با نظم ها، گرفتار اهریمن اند
چقدر زیبا می شود هر لحظه، نو بودن را حس کردن
من دشمنم را دوست دارم ،دوست را نیز هم
راه راست در جهان،کج است
و مقصد ناپیدا
شاید کار کردن سرمایه جاودانگی نیست،نابودی است...
چه کسی می گوید تعهد خوب است
عهدها را باید شکست
شاید بدقول ها به خدا نزدیک ترند
و بهشت، شاید دربالای سر پدران باشد
یا زیر پای نامادریست که آنرا نمی داند و عشق را می فهمد،تنها
و در جنگ اذهان
دیوانه ها طعم شیرین زندگی را چشیده اند
و عاقل ها در انتظار...
من دوست دارم از برکه طناز بروم
جای من دریاست،خطرها در راه هست
هر چه باداباد
"آسمان شهر من"
آسمان شهر من ابریست
گاهی غبارآلود
گاه بی صبریست
اندکی خشن،گاه گاهی صاف
دریغ از نم نمکی باران
هوا نیست، نفس سخت است
آسمان پُر ذرات
روشن نیست صداها،گرفته
صداها با چادری به سر
به جبر و مصلحت
آن پایین تر ها
خیابان هایش رنگ قضاوت و میدانی دارد دورش باطل با کوچه های تنگ...
بوی از گل سرخ نیست
باد هُل می دهد بوی باروت را ، صدای طبل جنگ را....
صبر کنید...!
این شهر من!
آسمانی دارد پر ستاره در شب
از مه تابان نوری زیبا، سخاوتش از خورشید
رنگش رنگِ عشق
آرامشی از جنس جان
و نگهبانی دارد خواب او را نیست
در صبحگاهان
شبنمی دارد زیبا روی برگ گل یاس
می چکد زیر پای گیاه
تا رشد کند جان مسیح
این شهر من....!
جاده ایی دارد آن بالا ،در همین نزدیکی شاید هم دور دست ها
آدرسش کهکشان راه شیری
امتدادش کلبه عشق
درونش نور الهی
متاعش هیج....!
=============================
طلا شدن مس را دیدم، امروز
و روشنی را در تاریکی دنیا
چشمانی را دیدم که به جای سو،نور داشت
و سکوتی را که به جای سخن سکوتی داشت ازجنس خدا
و چه زیبا بود الماسی که با عشق تحمل کرد
درخشد،ارزش یافت و ماند
تا جان دهد ناظرش را
که جانش در مسیر الماسیدن اوست
عمریست در سفرم و از خویشتن به دور
شاید این سحر به خویشتن باز آیم
در جهان نفس ام
نشانم طلاست
تل انبار مفرغ است حاصل عمر
و این همه توشه بلاست
پرده بگشای خدای من،پرده بگشا
به آنی بخشم خرمن مفرغم را به نگاهت دهم جان و تنم را
چه مبارک دمیست دم تو
چه خوش دیداریست دیدن تو
سوگند بخشش توست یا کرم در ذات توست
خانه ام اینجاست،دل اینجا، همه اینجاست
از خانه برونم مکن ای دوست
دگر خانه نخواهم من،خانه نخواهم من،خانه ام اینجاست
خانه ام اینجاست
================================
"سبزم"
سبزم،ریشه دارم در این حال
نکند باز بیاید
از پسِ کوه
بشکند پر پرواز خوشی هایم را
===============================
"سوختن"
سوختن بد نیست گاهی
گاهی دلی می سوزد تا طفلی به دست آرد نانی
از لای آن درب بهشت
در شب سرد زمستان
چقدر کم است، فاصله ها
یک وجب...!
دلی سوخته می شود با جان کبریت،کم سو، با طعمی از نان خشک
تا سواددانی را ببرند جمع کند
سیب را
بار کند
بارِ هیچ....
تا آب شود از آبروی درس
تبعیض را بار کند جای سیب
آن سواددان را
دل می سوزاند کارگری درشت
راحت جان کند،لختی
پاک کند عرق سرد نوشتن را...
سوخته می شود دلی با ریزش دانه ای گندم
تا بخشش کند بانوی از قوت مرغان خویش
گنجشکان را
در زمستان تحریم ها
در بارش برف...
سوخته می شود دلی را
از پشت آن چشم مجاز تا آبی نوشد سربازی
بعد آنی بچشد ،طعم شیرین شهادت را
چقدر کم شده است، فاصله سوختن
به نوشیدن جرعه آب....!
امروز
چقدر زود سرد می شود، سوختن ها
دلها کم طاقت شده است
گاهی دلم می سوزد به چوپانی که دوبار دروغ گفت و دروغگو ماند
دروغگوها زیاد شده اند،صفت را تو بر دوش می کشی
چقدر کوله بارت سنگین شده است
چوپان
==============================
نگاه من"
نگاه من به آسمانهاست
نه به کهنه جنسی در بازار شهر
نه به بادی در حلقوم خلق
نه به قانون ساخت بشر
نگاه من بی رنگیست
فضای دارد به وسعت عشق
رنگ آبی آن از دریا....
آغوشش بی کران ،مثل آسمان
نیست مرا جای در این کهنه بازار
اسم شهر من "رهائیست"
زنجیرها بسته به پای مغز
می کشد به گودال پست
وقت بیداریست!
جهان من ،فقط شادیست
==================================
چه آهسته می رود قطار...!؟
چه آهسته...
مسیرش سبز ، کوهها بلند
هوا بس لطیف
دلدادگی ها بسیار
انگار نمی داند، شهر ما
پشت آن کوههاست
در ناکجاآباد
ایستگاه پایانی،در شهر یکتایی
تابلو اش بی رنگ
جمعیت ،هیچ نفر
زمان ،نامفهوم
جدایی، نیست شده است
مقصد ،تنها اوست
صبر رنگ باخته است،شتاب جان پوشیده
تعجیل پاداش دارد و صبر تنبیه
انگار نمی داند کلید آزادی در شتاب تعریف شده است نه صبر
انگار نمی داند،انگار نمی داند
مسیر زیبا نیست ،تکلیف است و سخت
مقصد، شهر خوبی هاست،شهر رهایی
آن شهر گم گشته ،هم اینک پیداست
بویی می بینم
تعحیل کن قطار،تعجیل
چه آهسته می رود قطار
جه آهسته...
انگار نمی داند...
"اهل دل"
تو از اهل دلی در این ناکجا آباد،که شهر آشوب است و دِه آباد
ای جان....
نجوی او را، که او در توست
یکی چند است که میدانم،که میدانی نیفتد خم به ابرویت از این وانفسای حسرت زای بی فردا
تویی تنها، منم تنها
فقط اوست با ما،فقط اوست با ما....
تو خود زبان گویایی،زبان نگشای
که گر بگشایی به زار آید زمین و آسمانهایش
=================================
انتظار
تا کی باید انتظار کشیدن
برای حالِ خوب
چون توان کرد به سر
وعده چشمه ی آب را تشنه لب
آن سراب، درخشش تزویر خورشید است
یا وهم من....!؟
حال من، مگر می شود از خورشید بود
حال من گره خورده
به زنگی.....
به نگاهی.....
به ترحمی از جنس قدرت
حال را می شود خوب شد
با گرمی سر،با اثری از انگشت
حال من دست خودم نیست....
به نیاز بی نیازیست
به گرمی آفتاب است و بخشش او
....بهمن 98....
"تلخ کام"
چه گناه دارد
این قلب کوچک ناز،پر احساس،
مأمن عشق،
مرنجانش،گناه دارد
چه بد تفریحیست درون جنگلستان گردو خوش بودن به آنی
به جانت نوش....
چند پیک تلخ،روزی،هفت روزی،چند....
با دوست،بی دوست...
سرچشمه جانست،میازار
سبد دارد پر و پیمان
درونش حال خوش، صد گفتار بارش،احساس آزاد،محدود.....
عقل زنجیر،منطق گم،شعور شرمسار
چه گناه دارد؟چه گناه؟
به چپ خفته است ؟
یا باری از رنگ سرخ دارد؟
چون سار می لرزد، به دستان آن همه خواه
بنازم تپش ها را ،نوای جریان رود را،صدای آواز زندگی را...
مرنجانش
رهایی ؛بوی عطر بارانیست
برای اسیری که دربند است
چه سخت آزادی به رنج قلب
چه سخت است
به تلخ کامیست آغازش به لرزیدن بسان سار بی آزار، پایانش
اسیر افکار بیمارزاست و دربند
"زندگی"
زندگی چیست؟
زندگی در پسا اکنون نیست
زندگی در واپسین دم شب است
قبل فرداها
در دم ایستاده،حی و حاظر
زندگی شاید در راه رسیدن به خانه است
شاید در جاده باشد
زندگی حاصل جمعِ دیروز فرداست
تعبیر آن شادیست
زندگی دیدن ندیدنهاست
زندگی رد شدن از کلبه تاریکی هاست
زندگی در توقفگاه نخواستن هاست
زندگی در گذر نور است ازکمینگاه لذت ها
زندگی رسیدن به چشمه کثرت هاست
راز آن خاموشی است،فاصله اش اندک،بین دوفکر
فهم این سِر، آگاهیست
زندگی در نگاه به سار و کرکس هاست
زندگی تنها دوست داشتن درخت سیب نیست
می شود عشق ورزید درخت بید را،درخت کهنسال صنوبر را...
زندگی راز گل خرزهره است
زندگی دست به هم دادن است به پنجه های خار
"نه چیزی ها" طعم شیرینش
زندگی بریدن از بی هویتی هاست
زندگی مُردن از داشته هاست
زندگی در بی زمانیست،سایه است از روشنی
اثر انگشتی است زندگی با مُهر دوست
زندگی در سکوت است
زندگی نشنیدن است در هیاهوی دورانها
زندگی در قبای تزویر و ریاست
چه زیباست زندگی در تنهای" بی من"
و چه زیباست زندگی را درک نکردن
زندگی در رسیدن میوه ترش و شیرین است
بی داوریی ها،بی نظریی ها طعم شیرینش
زندگی همان نمی دانم ها است
زندگی تعبیر "حی" است در ساعت "صِفر"
و زندگی نام خداست
رسم زمانه"
بسيار است سخن ،کم گویم سخن را...
سکوت بهتر است یا غوغا
نمی دانم...؟
نتوان گفت درد دل را،درد بسیار است، درمان ناپیدا...!
کیمیاگر را مس نیست ....!
طلا ناپیدا....!
رَخت بر بسته است روشنی!
سایبانمان از تاریکی....!
رسم بی وفایی زمان را ،کاش مُردنِ ما دوایی بود تو را
یاران، یار نبودند
آگاهی مرده بود
خیانت زنده، تعصب بیداد...
فریاد،فریاد.....
جبر زمانه چنین بود یا حکم ازلی؟
نمی دانم....
به احوالت گریستن را شبی با اهلِ دار ،چه سود !؟
ندارم بی تو فردایی...
ندارم.......
به فرداها هست روشنی یا نه
نمی دانم....
رنجشم نیست ازکسان،آموخته ام این مَثَل
به کردار است شُکر
زبان صوت است و ابزار
شُکرم سکوت است و عمل نیز آن، ای داد ای داد
ناپیدا
دست را درگریبان جای نیست
دل تنگ است.....
جمله ما را گرمی دست آرزوست
دل تنگ است....
تنگِ آن دستِ زورمند که بفشارد دست نازک ما را،خرد کند
بشکند.....!
همه جعبه ترس ،همه دکتر، همه را خورجین روان پُر.....
دوست از دوست خجل
صله ی رحم تعطیل
فساد کم شده است مشروع، نامشروع....!
ماشین ها پرهیزکارشده اند
ماشین ها را روبوسی کم شده است،خون کم،مرگ کم
خوشحال اند مهمان خانه دوم،آموزگار شاد،مدیر غمناک.....
خلایق مبحوس زین دادگر منحوس....!
موشک ها خجل شده اند
رادار ها حیران
تفنگها در انبار
سنگرها بی دفاع
سیبل کو..؟
هدف نیست!
شعار "مرگ بر..." سرگردان،مظلوم.....
رودار شده است حرام
قربانی اش توجیه،والسلام
پشت جبهه مانده است حلال
خیابانها خالی ...مقصر نامعلوم
قفل بر در کعبه و مسجد و میخانه روا
کلید نیست...
افعال جا به جا
گله از مسجد خالی داشت آن واعظ منبری
مسجد ها را خالی کنید....
بیماریست،بلا،فتنه....!؟
ناگوار است بسیار، نعمت شیرین است،شاید
خیر در آنست ما را، شاید....
گذراست یا مهمان همیشگی...؟
روزها نقل محفل
روزها ؛مردها پهلوان، شجاع...
شب همه را ترس،استرس روی بالش جا به جا......
همه را شکستِ او، شعار
فاتح است و فاتح، میدان دار
آمده است که برود
مترسید
پیامی داشت کز یاد نرود
تا جهان بوده است جهان زاذهان نرود
مدعی کو!؟
گود میدان است جهان
پهلوان کو!؟
ماه تولدم رقیب است اورا،شاید
تسلیم است،رای بر ما ،شاید......
مترسید،این نیز برود
ضعیف است بشر چه بسیار و چه بسیار؟
دیدی؟
همه را دعا بود در خفا از معبود خویش
گبر و مسلمان و کافر و درویش....
#سهراب27 اسفند 98
میگذرد
درک آن فهم ما نیست
گذر ایام روی آن تخت خراب نیست،روی آن تخت شاهانه نیست ،حتی
میگذرد......
گذر آن در داناییست
نگاه فقط به جاده ی تنهایست،به در است،به سقف است به.....
شاید همدم تنهایی توست،مجاز،رویش سفید
میگذرد....
گویند ایوب به صبر آب حیات نوشید
نوشیده ای تو جام صبر،لبریز
صبر ایوب سلام است تو را
میگذرد......
خانه بر ما به دو ماه پند است ؛کو گذرد !؟
چون گذشت بر تو هزاران ماه....!؟
به پشت خوابیده ،خوابنده ایی نام صبوران بر پشت
میگذرد....
قوت جانت از او نوش باد ،تکی ،تنهای مردی از جنس صبوری
دی گذشت این نیز بگذرد....
نان و پنیر
مرا پنیر کافیست با نان
مرا تنهایی کافیست بی من
عشق بس است سر سوزن،ناب....
مرا دوست کافیست نیم من
من چه می خواهم جزء تکه ای نان،درک آن،فهم آن
من تاریخ نمی خواهم،برد و باختش پیش کش
مرا تکه نانی کافیست با پنیر خشک ،سفره نمی خواهم، مرا سفره زیباست صَخره
چای شیرین پیش کش،شهد و گردو کشمش،نمی خواهم
مرا باشد کان یا تکه ی نان،باشد....
هویت نمی خواهم
مرا پنیر کافیست با نان
کارم نیست با جمع خوبان،روزگاران،با بدان، کافر و مسلمان با پیام آورانِ کردار و نیکِ و بد، مؤبدان
مرا پنیر کافیست با نان
دیر زمانیست عاشقم هر دم
از روزگاران کهن در شادی و غم
باورش سخت است این سخن ازمن
خود نمیدانم این گُنه است یا صواب!؟
فعل به هوشیاریست یا به خواب؟
مجازاتش چیست این گُنه ،یا صواب است، چیست پاداش آن !؟
چوبه دار است جرم آن یا نام نیک در روزگاران
گه سخره عام و خاص ام
گه شهره عام و خاص
گه فردوس برین جایگاه من
گه آتش دوزخ وعده گاه من
افتاده اید زین هچل یا خواست شعر غزل؟
تا بگویید عاقبت زشت آن،یا توصیف باغهای بهشت آن
یا گویید آنکه دِرو،کشت آن
این عمل و آن عمل هر دو یکیست،ای بشر
تا نیایی زین گذر،کی بدانی شرح ما
پرده اگر بر دری،زین حجاب افکنی
تو نیز پی بری،عشق سِر و سَر است
کردارش دلبری
عقل پای بند است و بنده در بندان آن
خانه دوست
خانه دوست کجاست...!
شاید در خرابه ایی باشد در شهر سوخته
یا در شکوه قصر شاهانه باشد خانه دوست
کسی چه می داند؟
شاید در پیچ خم رسیدن به قله قاف باشد
کسی چه می داند؟
شاید در زیر درختی باشد در حیاط باغچه ایی در ده کوچک
کسی چه می داند؟
شاید در بی نشانی هاست بر دوست
کسی چه می داند...!؟
شاید در سایه خیمه ایی باشد در عشیره مجنون
کسی چه می داند...!؟
شاید خانه همین جاست
در همین نزدیکی در دو قدم مانده به صبح
در سحر
کسی چه می داند
===========÷================
همسفری دارم پاک تر از آب روان
چمدانی دارد بارش آئینه،صاف
غبار از رویش خجل
کوله بارش صبر
ره توشه ش عشق
او در رود جاریست...
مقصدش دریاست...
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: علی حسینیان