خرید بک لینک

در ادامه، هر آنچه باید درباره «مثنوی» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

"سرزنش من ها"

سرزنش آن رشوهٔ پنهان بود

کز درونِ آدمی پیدا بود

در دلِ هر آدمی صد «من» به‌پاست

هر یکی چون سایه‌ای از نقشِ راست

گه «منِ دانا» برون آرد فغان

گه «منِ نیکو» شود در امتحان

چون کند کردارِ انسان خلافِ آن

رنج خیزد در میانِ جانِ جان

تا یکی «من» رنجِ خود آرام کند

خویش را با ملامت کام کند

گر که خود را پاک و مؤدب شمرد

لغزشی آید، دل از خود خون خورد

گویدش این نفس: ای بی‌حُرمتت

کردی آخر، خوار کردی قیمتت

تا «منِ پاکیزه‌خو» ساکن شود

دل به زخمِ سرزنش روشن شود

گر که «منِ پهلوان» در دل نشست

لیک در وقتِ خطر، لرزید دست

آنگهی با تازیانهٔ ملامت

می‌دهد او را درون، رخصت و طاقت

پس بدان این نکتهٔ رازِ نهان

سرزنش نبود قضاوت، ای جوان

بلکه رشوه‌ست به هر «من» در نهان

تا بماند آن خیالِ خود، همان

آدمی در بندِ تصویرِ خویش

می‌تند زندان ز فکرِ ریش‌ریش

نی حقیقت حاکمِ این ماجراست

بلکه آن پندارِ نفسِ مبتلاست

تا رها گردد ز «من»‌های دروغ

جان شود آیینهٔ خورشید و فروغ

_______________________________________

"فکرانه"

بشنو این قصه ز جانِ آدمی

کز کجا آمد، کجا شد گم رهی

بود پیش از جسم و نقش و رنگ و نام

فارغ از اندیشه و سودای خام

نه تنی داشت و نه فکری در نهان

بود در دریای بی‌چونِ جان

حکمتی پنهان بر او آمد ز غیب

تا فرود آید به خاکِ پرنشیب

چون به اقلیمِ زمین منزل گزید

جامه‌ای از خاک بر قامت کشید

پنج روزن یافت از بهرِ نظر

تا شناسد نقشِ عالم سر به سر

هر چه دید و هر چه بشنید و چشید

در خزانهٔ یادِ خود نقش آفرید

تا ز تکرارِ حوادث در جهان

راهِ ماندن را بیابد آن روان

از تجارب عقل پیدا گشت نیز

تا کند حفظش ز صد بیم و ستیز

چون ز فرمانِ خرد سر برتافت

نیشِ وجدان در دلِ او راه یافت

از پشیمانی و رنج و اضطراب

گشت پیدا عالمی نامش روان

پس ز پندارِ بد و نیکِ بشر

زاده شد «من» در حریمِ فکر و سر

اعتباری بود و وهمی ناپدید

لیک انسان آن خیال خود خرید

گفت: «من این فکرم و این خاطره‌ام»

غافل از جانم، اسیرِ پیکره‌ام

ذهن صندوق است و یاد او متاع

لیک پندارد که باشد عینِ ذات

از گذشته قوتِ این «من» رسد

یا ز فردایی که هرگز نارسد

هر زمان معنایی آرد بر جهان

از قضاوت‌ها و تفسیرِ گمان

هر چه گوید: «این چنین» یا «آن چنان»

دور گردد از حضورِ بی‌نشان

چون رها گردد ز زندانِ خیال

باز یابد اصلِ خود را بی‌زوال

آن زمان داند که او جان بوده است

پیش از این پندارها، آن بوده است

نیست او این فکرهای مستعار

نیست او این قصه‌های روزگار

قطره چون از وهمِ خود بیرون جهد

باز در دریای وحدت جان دهد

________________________________________

تا نگشتیم واقف از اندیشه‌ها
رنجِ جان را می‌کشیم، در بندِ هوا

"خود" نه این افکارِ سوداگونه‌ایم
بل امتدادِ آن خدا، افسانه‌ایم

ذهن، آنجا خانه‌یِ افکارِ ما
فکر، ابزارِ بقا، بی ادعا

لیک، خود، این فکر و ذهن، «ما» نه ایم
وهمِ این زندان، که بر آن «ما» نه ایم

"در حصارِ فکر، گشتیم اشتباه"
"غلط گرفتیم این، به جایِ جانِ، راه

-------------------------------------------------------------------

در وصفِ ذهن و خبر

چون ز کلِّ هستیِ خود غافل شدی
ذهنِ تو در بندِ ترس، عاقل شدی

ترس، تو را سویِ اخبار و نواح
می‌کشاند، ای دلِ غافل، پناه!

خاصه آن اخبارِ غم، تاریک و سرد
روحِ انسان را کند در خود اسیر و درد

چون ز اخبارِ جهان، چشمی نبستی
در روابط، در سکونت، دل شکستی

دوستان، با دوری و اندوهِ بین

این خبرهایِ هراس‌آور، چه سود؟
جز دمی اندوه و جانکاهی نبود

هر که در این موجِ منفی، سر نهاد
جز غمی در دل، نیاورد، ای مراد

این جهان، صحرایِ تنهایی و درد
هر کسی در آرزویِ کامِ سرد

خبرآرِ این جهان، یا خلقِ یار
یا گروهی، با خبر، در این دیار

عالمِ ذهن، خبر را می‌شناسد
گاه خود، سازنده‌ی آن، دل‌خراش است

پس بدان، ای دوست، این ره را درست
تا نیفتی در خمِ این دارِ سست

----------------------------------------------------

"در بابِ نفس و جوهرِ خواستن"

نفس، خواهنده‌ای در سینه‌یِ ماست

نه هوشمند و نه خود، فهمیده‌یِ ماست

چو طفلی زاده شد، از روزِ اوّل

وظیفه‌اش «خواستن»، پیوسته این ول

که این تن، طالبِ بقا، طالبِ زیست

همو در طلبِ نسل، که گشته‌ست پیوست

مبادا پنداری او را، سرکوب باید

که جنگ و ستیز، او را دگرگون باید

نه! این‌گونه نگفته‌ست آن پیرِ دانا

که صبر و رها کردن، برد از تو جانا

اگر اهمال کنی، یا تسلیمِ او گردی

خسران ابد، زِ دَستِ او بَر خود خَری

پس شایسته‌تر آن، احترامش کنی
با او به تأمّل، درآمیزش کنی

او عاملیتِ بقاست، در این کالبدِ سرد

او را تو «خواهنده» بدان، ای مرد!

نه فهمد سقفِ خواسته، نه حدّ و نه مرز

بقا خواهد، همین، پیوسته در شب و روز

پس او را سرکوب کردن، عینِ جهل است

ستیزه با او، راهِ دَرد و زَهر است

ستایش کن او را، که عاملِ بقاست

همین خواستنِ او، اصلِ این ماجراست

اگر فهم و شعورش، زین دست نبود

بودنِ او، خود، نعمتی بود!

--------------------------------------------------------------------

"جنگِ درون و صلحِ درون"

جنگِ درون از قضاوت برپاست

از نَفْس، از نام، از خیالِ ماست

هر چه دیدی، نیک و بد پنداشتی

در دلِ جان، آتشی افراشتی

آنچه از دین و ز قانون رسیده است

یا ز عرفِ مردمِ پیر و جوان شده است

همه چراغ‌اند، اگر ره بُرده‌ای

ورنه زنجیرند، اگر بَرده‌ای

خوب و بد را چون حقیقت پندری

در دلِ جان خویش، فتنه می‌خری

لیک اگر این هر دو را نسبی نهی

از تعصب، پایِ جانِ خود رهی

آن‌زمان دانی که این ره، صحنه‌ای‌ست

هر نشانش، از برایِ معنی‌ای‌ست

نیک و بد را چون دو اسبِ راهوار

در مسیرِ عمر، گیر و باش هُشیار

نه اسیرِ نامِ آن، نه بنده‌یِ این

بل به تدبیر، از میانِ هر دو بین

چون که برچسب از دلِ جان وا کنی

صلح را در خانه‌ی خود جا کنی
چون درونت آشتی گیرد ز خویش

بیرونت گردد پر از نور و به‌کیش

صلحِ بیرون، سایه‌ی صلحِ درون

می‌دمد از دل، چو گل در باغِ خون

پس اگر خواهی جهان آرامْ گیرد

اول این آتش ز جانت برْدمد

جنگِ عالم، ز جنگِ خویشتن است

صلحِ عالم، ز صلحِ این وطن است
------------------------------------------------------------------------

انسان، رودی‌ست در کارِ گذار

در پیِ دریایِ نوری بی‌قرار

گاه زلال و گاه، آلوده است

در میانِ خشم و غم، فرسوده است

صخره‌ها در پیشِ رو، طوفان به راه

گاه خورشید است و گاهی قعرِ چاه

این‌همه، هم‌سنگِ باد و نسیم‌

پشتِ این امواج، اما هست بیم

صدق و تدبیر و خشم و مهربانی

جملگی طعم‌اند در این بی‌کرانی

چنگ بر هر موجِ تندی می‌زنی؟

در پیِ این یاس و آن هم‌گلشنی؟

ای که جانت از تبِ هستی پُر است

مقصدت، نه جایِ گیر و در خور است

روحِ بیدار از غم و شادی جداست

جاری بودن، آیینه‌یِ حق و خداست

رها کن دستاورد و نیک و بد را

بگذر از این راه و بگذار این خرد را

در عبور و در رهایی، جان شکفت

قصه‌یِ هستی‌ست این‌گونه که گفت

جاری شو ای قطره تا دریا شدن

آرامش است، در جاریِ «ما شدن»
-------------------------------------------------------------

نفس را از حق بود ماموریتی

در بقای آدمی، کارآیی‌یی

جنگ با او نیست ممکن، ای پسر

سرکوبی‌اش مصلحت نبود دگر

نیست تسلیمش پسندِ کردگار

هوشمندانه برون آ از غبار

چون بخواهد او دمی فرمان دهد

خواهشی از بهرِ نان و جان دهد

بر زبان آور تو این ذکرِ نهان

با دلی آگاه در هر دم‌زنان:

«ای نفس! اکنون نیازم نیست این

صبر کن تا بشکنم دیوِ کمین»

با مدارا پیشه‌ کن در این طریق

نفس را از خویش کن آخر رفیق
-----------------------------------------------------------------------

گهی آید به دل این پندِ پنهان

که انسان، غاصبِ این خاکدان است

زمین را نیست از او مهر و الفت

که او را می‌کشد با صد حکایت

به تصرف، به طمع، به نامِ مالک

کند خود را سزاوارِ همین خاک

ولی این خاکِ خاموشِ صبور

کند هر دم ز ما اندیشه‌ای دور

گهی در کامِ ما افکند آتش

گهی در راهِ ما بندد رهِ خَفش

یکی را تاجِ قدرت می‌رباید

یکی را در زمین، در خاک می‌کاید

نه از کین است این، بل از زبانِ

همان رازِ نهانِ بی‌کرانِ جانِ
زمین را چون بمانی بی‌خِرَد، خام

به بیداری دهد این درسِ ابهام

که ای انسان، تو مهمانِ گذرگاهی

نه مالک، نه خدا، نه صاحبِ ماهی

چو از حد درگذشتی، خاکِ مرده

به صد تدبیر، تو را در خود سپرده

پس این پندار، اگر تلخ است، اما

در او پنهان بود آیینه‌ی معنا

که هر چه بیش‌تر خواهی تصاحب

همان اندازه‌ات گردد مُنازع

بیا تا خویش را مهمان بدانی

نه فرمانروا بر این جهانِ فانی

که در آخر، زمین با صد زبانش

ستاند آنچه رفت از دستِ جانش

-----------------------------------------------------------------------

چو آدمی را زِ خویش آزار سازند

زِ نرمیِ او، هزاران کار سازند

اگر که نفسِ وی در بندِ ادب ماند

به نسلِ او، سرِ طغیان برآند

که هر چه سرکوب گردد در نهان‌ها

به فرزند آید از راهِ زمان‌ها

تو پنداری که خاموشی، صلاح است

ولیکن در نهان، آتش‌فزاست

چو در نهادِ نفس، گفت‌وگو نکنی

زِ زخمِ خویش، خویشتن را رو نکنی

همان سایه، که امروز است پنهان

فردا شود در نسل، آتش‌فشان

پس این حکمت بود، ای جانِ بینا

که با نفس آشنایی به زِ جفا

نه سرکوبش، که فهم و گفتگو کن

زِ بندِ خشم، راهِ مهر جو کن

که نفس، ار فهم گردد، رام گردد

وگر در حبس ماند، بدنام گردد

ادب، گر از سرِ اجبار باشد

به خونِ نسلِ دیگر کار باشد

ولی آن ادب که از دل برگزینی

شود باغی، نه بندی، نه زمینی
------------------------------------------------------------------

بلبلی دیدم که در بندِ قفس

می‌سرود از عشق و شور و نَفس

لیک چون بال و پرش بگسست و ریخت

از غمِ دل، ناله و فریاد کشید

گفت: ای دل! گر ترا بال و پریست

در هوایِ وصلِ یار، چاره‌گریست

ور نه، چون من در قفس، نالان شوی

از غمِ دنیا و عقبی، جان شوی

مردمِ این عصر، چون بلبل در قفس

در پیِ اخبارِ دنیا، بی‌حس

چون جدا گردند ز جانِ آگهی

ترسشان آرد، پیِ هر بی‌رهی

خبرِ غمگین، چو تیر از چله جست

بر دلِ غمگینِ ایشان، زود جست
مُدیرانِ خبر، چون صیّادانِ تیز

دامِ اخبارِ غم‌انگیز انگیزند

هر که صیدِ این خبرها شد، اسیر

غم، به جانش آید و گردد دلیر

بازگردد زو، صفا و سادگی

در میانِ جمع، گیرد، بی‌خردی

همچو بلبل، در قفس، نالان شود

از غمِ دنیا و عقبی، جان شود

پس خبرها را ز دل، بیرون نما

وصفِ جانان را، به جان، افزون نما

تا که جانت، از غمِ دنیا رست

در هوایِ وصلِ جانان، دل ببست
-------------------------------------------------------------------

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: علی حسینیان تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 7:08

صفحه بندی