خرید بک لینک

____________________________________۲۳

من صبر را از پاییز آموختم
و انتظار شیرین را هم
رفتگری دیدم چشم به افتادن برگ داشت
تا بروبد برای تکه نانی
برگی که منتظر سقوط بود
تا دستور اشتیاق رسد
چه زیبا صبری بود
و چه زیبا منظره ایی
من از صدای خش خش برگ ها
پنجره دیدم،به سوی عالم محض
و ندای آمد که مرگ تنها توهم ترس است و بس!
و خیال است ،ترس
من از پاییز شوق را آموختم
مرگ را چه زیبا تصویر می کشد
و زنده شدن را زیباتر
گذر عمر خویش به پاییز دیدم در فراسوی تبدیل
خودم را در برگ دیدم
چقدر آشنا بود
دانش خود آموز نداشتم و برگ درس می داد و من...

لطف آموختن را در پاییز درک کردم
در تکرار آن فهمیدم خودم را
و محبت و نگاه را،در تکرار
چقدر به فکر من است،پاییز،برگ،نوای خش خش اش
با صبر
با سقوط برگ
و سقوط زیبایش
و خش خش صدایش زیر پای روشنی که فقط خرد شدن را می فهمد
و من درس زندگی را در برگ دیدم
و خودم را
و صبر را
و چه زیباست افتادن برای عشق
و در مسیر پاییز بودن
و چه زیباست صبر را دیدن
در هیاهوی شتاب
من دست یار را در زیر برگ،هنگام سقوط دیدم
چه آهسته سقوطی بود با دست هایی که تا زمین همراهش بود
برای رسیدن به بی درسی ،به لامکان به ناکجا آباد

جایی که تنها عشق جاریست و عشق

_________________________________________۲۲

من بی گناهم!

گاهی کارهای من عجیب است،تعجیب نکنید

پای عشق بنویسید، اگر ممکن است

اگر مجالی است،مجالم دهید،من همانم

و لختی به خویش بیندیشید

که صواب است

هر چند که عشق نجیب است او متهم است

و من بیگناهم

من پاک بودم و دل پاک،من عاقلم و زاهد

آن عشق جانی بود که مرا اینچنین ساخت

و عاقل حکم داد نیز

و خواب ها،اجرایش کردند

فاصله ها را بنگر

از چاه تا عرش،به وسعت زمان

و جهان را فاتح کیست؟

در چنبره عقل است و قانون و ماتریکس چون گلوله برف غالب

روزگار قریبیست

چارجوب و در چارچوب،پسند است و حاکم

عاشق،محکوم است و منفور و عشق بانی

جولانگاه عقل است جهان را کنون

و تنهاست،عاشق و تنها و تنها

آری !کارهای من عجیب است

و من گنهکار

و خدا به داد عاشق برسد نه عشق که او نادان است

آری!

حکم دست عاقل است و معقول،اطاعت را آموخته است

و مسخ ها به گمان،زنده

آری!

من بی گناهم

عاشق را دار بزنید،که قانون را نمی فهمد،او نادان است

و سوختن بلد است،و سوختن و سوختن...

آبرو نمی فهمد،قانون خرمندان است، آبرو

شرم نمی داند،چون عقل را راه نداده است به "نیست راه"

پنجره عشق،اینجا بسته است و شاید،راهش را ندانند

آری،پای عشق در میان است و من بی گناه

آری،گاهی کارهای من عجیب است

و قانون به حکم عقل و شرع،چکش به دست

می کوبد،بر سر عاشق که ساکت شو!

و زاهد را قلمی در دست و قانون سیراب می شود از آب...

و مطیع کف می زند

و عاشق است که تنهاست و عشق گنهکار

من بی گناهم

تنم رنجور،جور کش،وفادار

پایم استوار همسایه اش،عشق بوده است زیرا

و من بی گنانم

گاهی کاری من معقول نیست

مجالم دهید

شاید پای عشق در میان است

شماتت،بس است رهایم کنید

گاهی کارهای من شبیه من نیست

شاید مثل دیوانه هاست

دیوانه را قدرت تمییز نیست،حکمش ندهید

جایش دهید

او را گناهی نیست،در بند یارست

پناهش دهید

گاهی کارهای من عجیب است،تعجب نکنید!

مجالم دهید،قضاوتم نکنید،من بی گناهم

اگر محال است

_______________________________________۲۱

جستجو یا نجستن؟

تا کی پاشنه کفشهایم را بکشم ودر آدرس های غلط دنبال خودم بگردم

تا کی؟

من کجا هستم؟

کجا بودم؟

چه کسی آدرس ها را دست کاری کرده...؟؟

چه کسی راه نشان داده؟

چه کسی راه را گم کرده است

پیرمردی جلوی درب پاشنه کفش هایش را می کشید،بی هدف،تکراری،بی نتیجه...در غروب خودش و در غروب آگاهی...

چقدر پاشنه ها کشیده شده و بی هدف...

و چقد کمربندها بسته شده،بی هدف

چه می کند با خود

آیا بازی است؟

یا سر به سر گذاشتن با عاشق

دنبال چه می گردم؟

خودم

خودش

چی؟

من کیستم؟

دنبال چی هستم؟

آیا من همان خوشبخت نیستم!؟

که دارم گیج می زنم

آیا من تبدیل نشدم

این دور باطل ام بهر چیست؟

بس است

من دیگر تبدیل شدم

من خود اویم

بازی بس است

نه قالبی است نه عاشقی و نه معشوقی من تبدیل شده ام

کفش ها را باید در آورد

کمر همت باطل است

او همین جاست

همین نزدیکی

دیگر گشتن بس است

_______________________________________۲۰

تن و جان

روزی گذرم افتاد بر همگذرم

از او پرسیدم درد و دلم را

سلامی دادم

پرسیدم حال خودم و احوال خودش

و از جایگاهش و اصل وطنش را نیز هم

آهی کشید و نگاهم بینداخت

از سوز آه و سنگینی نگاه، دریافتم اندازه ظلم و خودم را

گفتم ای همسفرم،ای جان دمیده ز جانان

تقصیر ندارم اسیرم و دربه در خامان

اسیر نفس قهارم و خواسته آن

اسیر ابلیس عبادتگر پیشینم و دیرینم

اسیر دنیا فریبنده ام و اموال آن

و اسیر...

گفت مرا، بهانه مگیر،خوش مرام

اینها همه هیچ است گر بگیری مرا همدم این فانی سرا

گفتمش شاید حکمت است یا دور گشتن زتو مصلحت

گفت این نیز بهانه است،همسفر

اختیار است تو را همگذرم

گفتم او را شاید احتیار نیز حکمت است،لغزش و گناه نیز هم

این سخن پایان ندارد ،بگذریم،گره باز نکینم،این نیز غفلت است

همره جان پندی داد مرا

از جان دل و مثل پدر

ای همگذرم ببین چه آوردی بر سرم

من قرین تو گشتم ،تو ابزار باشی و شاهد و من

گشته ایی زندان و زندان بان من

من از فراق در کنج دلت نالان

تو در پی خوشی و تن پروری دور ز جان

گفتم ای جان پندت کو،دیر گشت

یا نشان رفاقت کو؟

گفت بنشین و بنگر هیچ مجوی

گفتم،همین

گنج همین است؟

گفت آری

این همه جستی،عمر به یغما دادی تنها و دیگر هیچ

گنج،در نجستن است و در سکون،ای همره بی وفای من،ای کالبد بی رونق من

راز دنیا همین است و بس،گفت تو را دیگر مجوی

گفتم این تلاش و جستجو بهر چیست؟

گفت؛ دوام دنیا بر جستن است و دور باطل جوهرش

گفتمش چاره چونست و چون؟

گفت؛کنکاش نکن و تلاش هیچ

گفت او را آمدنم بهر چه بود؟

گفت کس نداند و کس نیز نخواهد دانست

گفتم این همه گفتند و سرودند

گفت ظن خود گفتند و تیر به سایه انداختند

گفتمش نصیحتی فرما

فرمود؛فقط باش!

گفتم او را قفس بودم برایت یا سوار؟

گفت بهتر آنست که در را بازکنی

راه رفتنم را هم اینک آغاز کنی

عمری گذرت برای یافتن آب بود و سراب بود همه

اینک آب زیر پایت است تا تو را بردارد و ببرد به دریا،به وطنت وصل کند.

عجب شیرین گذری بود،گذرم

که روزی بیفتاد گذرم بر رهگذرم

______________________________________۱۹

در نیمه باز

در را نیمه گذاشتم باز

نکند یار بیاید، آن همره راز

بماند پشت سدی از آهن سرد

در بزند،نشنوم صدای مژده باد

در را بازگذاشتم

شاید، در را باز کند به آرامی مادر کودک

و بشکند با مهر سکوت انتظار مرا

چه غروبی بود،غروب تنهایی،غروب اظطراب

سکوتی از جنس دلتنگی و انتظار

در را باز گذاشتم،نیمه باز

یار بیاید از ره دور

پِی مهر رفته بود و صلح

آه

فاصله ها گشته کم،هیحان افزون

دل ناآرام

چشمان تر

می شکند ناگهان صدای سکوت،با نرمش آرام گام های دوست

نازک است دل خسته ما،به اندازه شکستن قلم

یار می آید

ترسم آنست که خواب باشم

صدای پایش را نشنوم،اما

دل را خواب نیست

او می آید

و من همیشه بیدار،چشم انتظار

بوی می آید

یار نزدیک است

و من نا آرام

صدای باز شدن در را قلبم می شنود

آری

صبر شکوفه داد،پایداری میوه،انتظار جاودانگی

آری

شکسته شد تنهایی ما ،با صدای رنگ عشق

او آمد

شمع مرا روشن شد از حالا تا حالا

سبز وجودش مانا

او می آید

در را نیمه باز بگذارید،همیشه...

_____________________________________۱۸

برخلاف

دوست دارم سوراخ کنم جای خود را
در کَشتی کهنه ی فرسودگی ها، هر چه باداباد

غرق من شاید، تولد گل خوشبو باشد در برکه ی کوچک ماهی ها

و مرگ شقایق ها مرهمی باشد بشریت را، شاید...
چیست مگر برنامه ؟قالبی است همچو یخ در ذهن کوچک ما

آری!
چقدر بی ادب ها خوب اند
ژولیده ها نشان از ربات نبودن را نوید می دهند
با نظم ها، گرفتار اهریمن اند
چقدر زیبا می شود هر لحظه، نو بودن را حس کردن

من دشمنم را دوست دارم ،دوست را نیز هم
راه راست در جهان،کج است
و مقصد ناپیدا
شاید کار کردن سرمایه جاودانگی نیست،نابودی است...

چه کسی می گوید تعهد خوب است

عهدها را باید شکست

شاید بدقول ها به خدا نزدیک ترند

و بهشت، شاید دربالای سر پدران باشد

یا زیر پای نامادریست که آنرا نمی داند و عشق را می فهمد،تنها

و در جنگ اذهان

دیوانه ها طعم شیرین زندگی را چشیده اند

و عاقل ها در انتظار...

من دوست دارم از برکه طناز بروم

جای من دریاست،خطرها در راه هست

هر چه باداباد

________________________________________۱۷

"آسمان شهر من"

آسمان شهر من ابریست

گاهی غبارآلود

گاه بی صبریست

اندکی خشن،گاه گاهی صاف

دریغ از نم نمکی باران

هوا نیست، نفس سخت است

آسمان پُر ذرات

روشن نیست صداها،گرفته

صداها با چادری به سر

به جبر و مصلحت

آن پایین تر ها

خیابان هایش رنگ قضاوت و میدانی دارد دورش باطل با کوچه های تنگ...

بوی از گل سرخ نیست

باد هُل می دهد بوی باروت را ، صدای طبل جنگ را....

صبر کنید...!

این شهر من!

آسمانی دارد پر ستاره در شب

از مه تابان نوری زیبا، سخاوتش از خورشید

رنگش رنگِ عشق

آرامشی از جنس جان

و نگهبانی دارد خواب او را نیست

در صبحگاهان

شبنمی دارد زیبا روی برگ گل یاس

می چکد زیر پای گیاه

تا رشد کند جان مسیح

این شهر من....!

جاده ایی دارد آن بالا ،در همین نزدیکی شاید هم دور دست ها

آدرسش کهکشان راه شیری

امتدادش کلبه عشق

درونش نور الهی

متاعش هیج....!

====================۱۶

عمریست در سفرم و از خویشتن به دور
شاید این سحر به خویشتن باز آیم
در جهان نفس ام

نشانم طلاست
تل انبار مفرغ است حاصل عمر

و این همه توشه بلاست
پرده بگشای خدای من،پرده بگشا
به آنی بخشم خرمن مفرغم را به نگاهت دهم جان و تنم را
چه مبارک دمیست دم تو
چه خوش دیداریست دیدن تو
سوگند بخشش توست یا کرم در ذات توست
خانه ام اینجاست،دل اینجا، همه اینجاست
از خانه برونم مکن ای دوست
دگر خانه نخواهم من،خانه نخواهم من،خانه ام اینجاست

خانه ام اینجاست

======================۱۵

"سبزم"

سبزم،ریشه دارم در این حال

نکند باز بیاید

از پسِ کوه

بشکند پر پرواز خوشی هایم را

===========================۱۴

"سوختن"
سوختن بد نیست گاهی
گاهی دلی می سوزد تا طفلی به دست آرد نانی
از لای آن درب بهشت
در شب سرد زمستان
چقدر کم است، فاصله ها
یک وجب...!

دلی سوخته می شود با جان کبریت،کم سو، با طعمی از نان خشک
تا سواددانی را ببرند جمع کند
سیب را
بار کند
بارِ هیچ....
تا آب شود از آبروی درس
تبعیض را بار کند جای سیب
آن سواددان را
دل می سوزاند کارگری درشت
راحت جان کند،لختی
پاک کند عرق سرد نوشتن را...

سوخته می شود دلی با ریزش دانه ای گندم
تا بخشش کند بانوی از قوت مرغان خویش
گنجشکان را
در زمستان تحریم ها
در بارش برف...

سوخته می شود دلی را
از پشت آن چشم مجاز تا آبی نوشد سربازی
بعد آنی بچشد ،طعم شیرین شهادت را
چقدر کم شده است، فاصله سوختن
به نوشیدن جرعه آب....!
امروز
چقدر زود سرد می شود، سوختن ها
دلها کم طاقت شده است

گاهی دلم می سوزد به چوپانی که دوبار دروغ گفت و دروغگو ماند

دروغگوها زیاد شده اند،صفت را تو بر دوش می کشی

چقدر کوله بارت سنگین شده است

چوپان

===================۱۳

نگاه من"

نگاه من به آسمانهاست

نه به کهنه جنسی در بازار شهر

نه به بادی در حلقوم خلق

نه به قانون ساخت بشر

نگاه من بی رنگیست

فضای دارد به وسعت عشق

رنگ آبی آن از دریا....

آغوشش بی کران ،مثل آسمان

نیست مرا جای در این کهنه بازار

اسم شهر من "رهائیست"

زنجیرها بسته به پای مغز

می کشد به گودال پست

وقت بیداریست!

جهان من ،فقط شادیست

=========================۱۲

چه آهسته می رود قطار...!؟
چه آهسته...
مسیرش سبز ، کوهها بلند
هوا بس لطیف
دلدادگی ها بسیار
انگار نمی داند، شهر ما
پشت آن کوههاست

در ناکجاآباد

ایستگاه پایانی،در شهر یکتایی
تابلو اش بی رنگ

جمعیت ،هیچ نفر

زمان ،نامفهوم

جدایی، نیست شده است
مقصد ،تنها اوست

صبر رنگ باخته است،شتاب جان پوشیده
تعجیل پاداش دارد و صبر تنبیه

انگار نمی داند کلید آزادی در شتاب تعریف شده است نه صبر

انگار نمی داند،انگار نمی داند

مسیر زیبا نیست ،تکلیف است و سخت

مقصد، شهر خوبی هاست،شهر رهایی

آن شهر گم گشته ،هم اینک پیداست

بویی می بینم

تعحیل کن قطار،تعجیل

چه آهسته می رود قطار

جه آهسته...

انگار نمی داند...

========================۱۱

"اهل دل"

تو از اهل دلی در این ناکجا آباد،که شهر آشوب است و دِه آباد
ای جان....
نجوی او را، که او در توست
یکی چند است که میدانم،که میدانی نیفتد خم به ابرویت از این وانفسای حسرت زای بی فردا
تویی تنها، منم تنها
فقط اوست با ما،فقط اوست با ما....
تو خود زبان گویایی،زبان نگشای
که گر بگشایی به زار آید زمین و آسمانهایش

=====================۱۰

انتظار

تا کی باید انتظار کشیدن
برای حالِ خوب
چون توان کرد به سر
وعده چشمه ی آب را تشنه لب
آن سراب، درخشش تزویر خورشید است
یا وهم من....!؟
حال من، مگر می شود از خورشید بود

حال من گره خورده
به زنگی.....
به نگاهی.....
به ترحمی از جنس قدرت
حال را می شود خوب شد
با گرمی سر،با اثری از انگشت
حال من دست خودم نیست....
به نیاز بی نیازیست
به گرمی آفتاب است و بخشش او

....بهمن 98....

==============۹

"تلخ کام"
چه گناه دارد
این قلب کوچک ناز،پر احساس،
مأمن عشق،
مرنجانش،گناه دارد
چه بد تفریحیست درون جنگلستان گردو خوش بودن به آنی

به جانت نوش....
چند پیک تلخ،روزی،هفت روزی،چند....
با دوست،بی دوست...
سرچشمه جانست،میازار
سبد دارد پر و پیمان
درونش حال خوش، صد گفتار بارش،احساس آزاد،محدود.....

عقل زنجیر،منطق گم،شعور شرمسار
چه گناه دارد؟چه گناه؟
به چپ خفته است ؟
یا باری از رنگ سرخ دارد؟
چون سار می لرزد، به دستان آن همه خواه
بنازم تپش ها را ،نوای جریان رود را،صدای آواز زندگی را...
مرنجانش

رهایی ؛بوی عطر بارانیست

برای اسیری که دربند است


چه سخت آزادی به رنج قلب
چه سخت است
به تلخ کامیست آغازش به لرزیدن بسان سار بی آزار، پایانش
اسیر افکار بیمارزاست و دربند

=====================۸

"زندگی"

زندگی چیست؟

زندگی در پسا اکنون نیست

زندگی در واپسین دم شب است

قبل فرداها

در دم ایستاده،حی و حاظر

زندگی شاید در راه رسیدن به خانه است

شاید در جاده باشد

زندگی حاصل جمعِ دیروز فرداست

تعبیر آن شادیست

زندگی دیدن ندیدنهاست

زندگی رد شدن از کلبه تاریکی هاست

زندگی در توقفگاه نخواستن هاست

زندگی در گذر نور است ازکمینگاه لذت ها

زندگی رسیدن به چشمه کثرت هاست

راز آن خاموشی است،فاصله اش اندک،بین دوفکر

فهم این سِر، آگاهیست

زندگی در نگاه به سار و کرکس هاست

زندگی تنها دوست داشتن درخت سیب نیست

می شود عشق ورزید درخت بید را،درخت کهنسال صنوبر را...

زندگی راز گل خرزهره است

زندگی دست به هم دادن است به پنجه های خار

"نه چیزی ها" طعم شیرینش

زندگی بریدن از بی هویتی هاست

زندگی مُردن از داشته هاست

زندگی در بی زمانیست،سایه است از روشنی

اثر انگشتی است زندگی با مُهر دوست

زندگی در سکوت است

زندگی نشنیدن است در هیاهوی دورانها

زندگی در قبای تزویر و ریاست

چه زیباست زندگی در تنهای" بی من"

و چه زیباست زندگی را درک نکردن

زندگی در رسیدن میوه ترش و شیرین است

بی داوریی ها،بی نظریی ها طعم شیرینش

زندگی همان نمی دانم ها است

زندگی تعبیر "حی" است در ساعت "صِفر"

و زندگی نام خداست

======================۷

رسم زمانه"

بسيار است سخن ،کم گویم سخن را...

سکوت بهتر است یا غوغا

نمی دانم...؟

نتوان گفت درد دل را،درد بسیار است، درمان ناپیدا...!

کیمیاگر را مس نیست ....!

طلا ناپیدا....!

رَخت بر بسته است روشنی!

سایبانمان از تاریکی....!

رسم بی وفایی زمان را ،کاش مُردنِ ما دوایی بود تو را
یاران، یار نبودند

آگاهی مرده بود

خیانت زنده، تعصب بیداد...

فریاد،فریاد.....
جبر زمانه چنین بود یا حکم ازلی؟
نمی دانم....
به احوالت گریستن را شبی با اهلِ دار ،چه سود !؟

ندارم بی تو فردایی...

ندارم.......

به فرداها هست روشنی یا نه

نمی دانم....

رنجشم نیست ازکسان،آموخته ام این مَثَل

به کردار است شُکر
زبان صوت است و ابزار

شُکرم سکوت است و عمل نیز آن، ای داد ای داد

==========================۶

ناپیدا

دست را درگریبان جای نیست
دل تنگ است.....
جمله ما را گرمی دست آرزوست
دل تنگ است....

تنگِ آن دستِ زورمند که بفشارد دست نازک ما را،خرد کند
بشکند.....!
همه جعبه ترس ،همه دکتر، همه را خورجین روان پُر.....
دوست از دوست خجل
صله ی رحم تعطیل
فساد کم شده است مشروع، نامشروع....!

ماشین ها پرهیزکارشده اند

ماشین ها را روبوسی کم شده است،خون کم،مرگ کم
خوشحال اند مهمان خانه دوم،آموزگار شاد،مدیر غمناک.....


خلایق مبحوس زین دادگر منحوس....!
موشک ها خجل شده اند
رادار ها حیران
تفنگها در انبار

سنگرها بی دفاع
سیبل کو..؟

هدف نیست!
شعار "مرگ بر..." سرگردان،مظلوم.....
رودار شده است حرام
قربانی اش توجیه،والسلام
پشت جبهه مانده است حلال

خیابانها خالی ...مقصر نامعلوم

قفل بر در کعبه و مسجد و میخانه روا
کلید نیست...
افعال جا به جا
گله از مسجد خالی داشت آن واعظ منبری
مسجد ها را خالی کنید....
بیماریست،بلا،فتنه....!؟

ناگوار است بسیار، نعمت شیرین است،شاید

خیر در آنست ما را، شاید....

گذراست یا مهمان همیشگی...؟
روزها نقل محفل
روزها ؛مردها پهلوان، شجاع...
شب همه را ترس،استرس روی بالش جا به جا......

همه را شکستِ او، شعار
فاتح است و فاتح، میدان دار
آمده است که برود
مترسید
پیامی داشت کز یاد نرود
تا جهان بوده است جهان زاذهان نرود

مدعی کو!؟
گود میدان است جهان
پهلوان کو!؟

ماه تولدم رقیب است اورا،شاید
تسلیم است،رای بر ما ،شاید......

مترسید،این نیز برود
ضعیف است بشر چه بسیار و چه بسیار؟
دیدی؟
همه را دعا بود در خفا از معبود خویش
گبر و مسلمان و کافر و درویش....


#سهراب27 اسفند 98

=============================۵

میگذرد
درک آن فهم ما نیست
گذر ایام روی آن تخت خراب نیست،روی آن تخت شاهانه نیست ،حتی
میگذرد......
گذر آن در داناییست
نگاه فقط به جاده ی تنهایست،به در است،به سقف است به.....
شاید همدم تنهایی توست،مجاز،رویش سفید
میگذرد....
گویند ایوب به صبر آب حیات نوشید
نوشیده ای تو جام صبر،لبریز
صبر ایوب سلام است تو را
میگذرد......
خانه بر ما به دو ماه پند است ؛کو گذرد !؟

چون گذشت بر تو هزاران ماه....!؟
به پشت خوابیده ،خوابنده ایی نام صبوران بر پشت
میگذرد....
قوت جانت از او نوش باد ،تکی ،تنهای مردی از جنس صبوری
دی گذشت این نیز بگذرد....

================۴

نان و پنیر

مرا پنیر کافیست با نان
مرا تنهایی کافیست بی من
عشق بس است سر سوزن،ناب....
مرا دوست کافیست نیم من
من چه می خواهم جزء تکه ای نان،درک آن،فهم آن
من تاریخ نمی خواهم،برد و باختش پیش کش
مرا تکه نانی کافیست با پنیر خشک ،سفره نمی خواهم، مرا سفره زیباست صَخره
چای شیرین پیش کش،شهد و گردو کشمش،نمی خواهم
مرا باشد کان یا تکه ی نان،باشد....
هویت نمی خواهم
مرا پنیر کافیست با نان
کارم نیست با جمع خوبان،روزگاران،با بدان، کافر و مسلمان با پیام آورانِ کردار و نیکِ و بد، مؤبدان
مرا پنیر کافیست با نان

=============================۳

دیر زمانیست عاشقم هر دم
از روزگاران کهن در شادی و غم

باورش سخت است این سخن ازمن
خود نمیدانم این گُنه است یا صواب!؟
فعل به هوشیاریست یا به خواب؟

مجازاتش چیست این گُنه ،یا صواب است، چیست پاداش آن !؟
چوبه دار است جرم آن یا نام نیک در روزگاران
گه سخره عام و خاص ام
گه شهره عام و خاص
گه فردوس برین جایگاه من
گه آتش دوزخ وعده گاه من
افتاده اید زین هچل یا خواست شعر غزل؟
تا بگویید عاقبت زشت آن،یا توصیف باغهای بهشت آن
یا گویید آنکه دِرو،کشت آن
این عمل و آن عمل هر دو یکیست،ای بشر
تا نیایی زین گذر،کی بدانی شرح ما
پرده اگر بر دری،زین حجاب افکنی
تو نیز پی بری،عشق سِر و سَر است

کردارش دلبری
عقل پای بند است و بنده در بندان آن

=============================۲

خانه دوست
خانه دوست کجاست...!
شاید در خرابه ایی باشد در شهر سوخته
یا در شکوه قصر شاهانه باشد خانه دوست
کسی چه می داند؟
شاید در پیچ خم رسیدن به قله قاف باشد
کسی چه می داند؟
شاید در زیر درختی باشد در حیاط باغچه ایی در ده کوچک
کسی چه می داند؟
شاید در بی نشانی هاست بر دوست
کسی چه می داند...!؟
شاید در سایه خیمه ایی باشد در عشیره مجنون

کسی چه می داند...!؟

شاید خانه همین جاست
در همین نزدیکی در دو قدم مانده به صبح

در سحر

کسی چه می داند

===========÷================۱

همسفری دادم پاک تر از آب روان

چمدانی دارد بارش آئینه،صاف

غبار از رویش خجل

کوله بارش صبر

ره توشه ش عشق

او در رود جاریست...

مقصدش دریاست...

برچسب: نویسنده: علی حسینیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 15:34

صفحه بندی