دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ - 19:17 - سُهراب معظمی نیکو -
ایگو،یا همان من توهمی و نقش و نقاب ها که انسان هویت خیالی از آن می گیرد و پایدار نیست در نفس اماره قرار دارد.
_نفس از ذهن استفاده می کند که در ذهن داده های نو مثل خودآگاهی،حافظه و کهنه مثل غرایز و ناخودآگاه است و اگر نفس در تلاش برای شناخت خود نباشد،آنچه در ذهن انباشت شده اختیار انسان را در دست می گیرد و اگر با آزمون و خطا رشد کند ذهن ابزار کمک می شود تا انسان به نفس روشن و مطمئنه که قابلیت وصل به روح و از طریق او به روح بزرگ تبدیل شود.
_ فلسفهی وجودی نفس: نفس، در معنای روانشناختی و عرفانیاش، نیروی میل و تمایل درون انسان است. او میخواهد، میطلبد، میکوشد. این میل به خواستن، خود جوهرهی حیات است اگر «خواستن» را از انسان بگیریم، حرکت و رشد نیز متوقف میشود،بنابراین، «خواستن» نه گناه است، نه ضعف,بلکه ویژگی طبیعی و مقدسِ موجود زنده است،بسیاری از سنتهای عرفانی به اشتباه تفسیر شدهاند که باید با نفس جنگید؛ در حالی که نفس دشمن نیست، بلکه نیرویی ناپخته است که نیاز به هدایت دارد
شنیدنِ خواستهی نفس، بدون اطاعت کورکورانه از آن؛
پاسخ دادن به او با آگاهی، نه با سرکوب.
وقتی با نفس میجنگیم، در واقع بخشی از خود را طرد میکنیم؛ و هر بخش طردشده از ما، در ناخودآگاه به انرژی منفی و احساس بیارزشی تبدیل میشود
احساس بیارزشی، بهنوعی «انکار خویشتن» است
وقتی خود را کوچک میبینیم، ناخودآگاه به جهان پیام میفرستیم که:
«من شایستهی نعمت، موفقیت، عشق و خوشبختی نیستم.»
و چون جهان بازتاب درون ماست، نتیجهاش
احساس بیارزشی ،جذب فقر، بدبیاری و شکست.
بنابراین راه درست نه سرکوب نفس است، نه آزادی بیحد آن، بلکه:شناخت خواستهها،درک ریشهی آنها (آیا از ترس میآیند یا از عشق؟)هدایتشان به سوی رشد و آگاهی.
_آنکه در مسیر زندگی شما قرار گرفته، بازتابی از خودِ شماست.
او نشان میدهد که نفس شما در کدام مرحله است:
آیا «امّاره» است؛ یعنی فرمانده و خواهنده؟آیا «لوّامه» است؛ یعنی سرزنشگر؟یا «مطمئنه» است؛ یعنی در آرامش پایدار؟اگر همسر، والدین، رئیس یا هر کس دیگری در زندگیتان مدام به شما دستور میدهد یا از شما چیزی میخواهد، بدانید که هنوز در مرحلهی نفس امّاره هستید و او بازتاب همان بخش از وجود شماست.به همین ترتیب، اگر دیگران نسبت به شما سرزنشگر یا آرام و مطمئناند، آن نیز انعکاسی از درون شماست،آسانترین راه، تغییر دادن خود است؛ نه تغییر دیگران.
_ "جاسوسی در لباس خاک"
گاهی می توان چنین پنداشت که انسان خودش فرا زمینی است و در لباس خاک برای خداوند جاسوسی می کند همانند کاوشگر مریخ،انسان نیز باید فیلم و عکس بگیرد و برای خداوند بفرستد و من ذهنی او را از ماموریت باز می داشت که خداوند برگزیدگانی فرستاد تا ماموریت به تاخیر نیفتد"انسان فرا زمینی است در میان زمین"
_"جاسوسی به نام انسان"
آسمان بار امانت نتوانست کشید//قرعه کار به نام من دیوانه زدند(حافظ)
گاهی انسان فکر می کند که این دنیا ناشناخته است
و این مسئولیت را هیچ از ی موجودات خداوند من جمله فرشتگان که دارای عقول بودند نپذیرفتند و انسان آن مسئولیت سنگین را قبول کرد و به عنوان جاسوس در زمین به جستجو پرداخت و تنها عامل بازدارنده من های انسان است که او را ماموریت اش دور نگه می دارد و خدواند مجبور شد افرادی رو برگزیند که انسانهای بدانند که من ذهنی نیستند و ماموریت جاسوسی دارند و باید مثل یک فیلمبرادار و کاوشگر مریهی فیلم و عکس بگیرند و برای سازنده(خدا بفرستند)تا روزی مالک مطلق زمین بشود،یه جورای می شود گفت ما فرا زمینی هستیم که از جنس خاک خود را استتار کردیم تا موجودات زمینی ما را نبینند تا بهتر جاسوسی کنیم.
_وقتی آگاهی در لحظه جاری است، همهی "منهای من" در جای درست خود مینشینند و به انسان خدمت میکنند،هر یک از آنها( ذهن، حافظه، نفس، عقل،ناخودآگاه،غرایز، وجدان، ایگو و دیگران) نعمتهایی الهی و ابزارهای بقاءاند،اما اگر آگاهی از لحظه جدا شود و به گذشته یا آینده برود، یکی از این "منها" که خود" ناقص آگاهی" است،اختیار انسان را در دست میگیردو چون دانش او محدود به بخشی از بقاء است،به جای خدمت، سبب رنج میشود.
_من ذهنی:منی که با توجه به داده های ذهن تشکیل یافته و اعلام موجودیت کرده و این لحظه را که آگاهی مطلق است از انسان گرفته است.
ذهن:هوش نگهدارنده جسم است.
حافظه:جایی در ذهن که از افکاری تشکیل شده که به خدمت انسان در مواقع ضروری می آید.
ناخودآگاه: یادگیری کهن تر از حافظه که موجودیت یافته و در مواقع ضروری به کمک انسان بیاید.
غرایز: ابرازی یادگیری در راستای کمک به بقاء انسان است که از طریق ژن های بسیار کهن و حیوانی به انسانها انتقال یافته است.
نفس:خودی که از یادگیری های انسان برای بقاء به او کمک می کند و امیال یکی از آنهاست.
عقل:از آزمون خطاء های انسان تشکیل شده است
وجدان:نیروی که تشخیص می دهد از یادگیری های قبلی عدول نکنیم.
فکر:از ثبت و ضبط تصاویر از حواس پنجگانه شکل یافته است.
شخصیت:از تعاریف و ارزش گذاری و جامعه شکل یافته است.
ایگو:آن چیزی که با توجه به تعاریف جامعه و وابسته به من ذهنی است شکل یافته است ؛شعل من،نام من و..
این که من اسم شان روز گذاشتم " من های من" نعمت های و کمک های هستند به شخص که متولد می شود تا بهتریت زندگی را برای خود و آفریینده اش داشته باشد.
حال!اگر آگاهی لحظه باشد آن داده ها در لحظه در هر کاری به کمک انسان می آیند و اگر انسان در لحظه نباشد هریک از من ها اختیار انستن را در دست می گیرند و چون ناشی و ناقص هستند برای انسان رنج می آفرینند.
_از اینکه عقل دارید زیاد خوشحال نباشید،چون عقل تشخیص دهنده خوب و بد است و در جائیکه خوب و بد ظهور کند،شیطان خلق می شود که شما را از طریق القا درون سوق به بدی ها که خودت ساختی و قبول کردی و نهی از خوبی ها کند که ساخته خودت است برای همین است که عارفان انسان را تشویق به دیوانگی می کنند.
_من، مجموعهای از منها هستم...
_هر «من» (بدن، ذهن،مقام،شغل،شخصیت،مذهب غرایز، ناخودآگاه...) بخشی از کلّ توست، نه دشمن.
_آگاهی مثل نوری است که هر بخش از وجود را در جای خودش روشن میکند.
_وقتی آگاهی حاکم باشد، نه ذهن غالب است، نه غرایز بلکه «هماهنگی» بین تمام منها برقرار میشود.
_«اگر آگاه نباشم، در این لحظه در اعلام وجود و برتری از هریک از منها شگست می خورم.
_نتیجهجنگ من ها، همان آشفتگی درونیست که بسیاری از انسانها هر روز تجربه می کنند.
_ «آگاهی، شاهِ من هاست. وقتی او حاضر است، همهٔ منها خدمت میکنند؛ وقتی غایب است، هر منی میخواهد پادشاهی کند.
_ من کیست؟
من،مجموعه از من ها هست که اگر آگاه باشد در این لحظه او، من ها به کمک من می آیند و من همه چیز می شود.
و این من ها شامل؛ بدن،اسم،ذهن،دانش،ناخودآگاه،غرایز،نفس های هستند و اگر من آگاه نباشد در این لحظه در اعلام وجود و برتری، هریک از من ها شکست می خورد.
_«میل؛ از غریزه تا استعاره»
عشق، نماد سرکوب یکی از غرایز طبیعی انسان است. انسان، بهسبب تعالیم و محدودیتهای مذهبی، توانِ ابراز آشکارِ این میل را نداشته است. ازاینرو، ذهن او با ترفندی زیبا و خلاقانه، آن را در قالبِ زبانِ شاعرانه و استعاری بیان کرده است. اگر دقت کنیم، بیشترِ داستانهای عاشقانه پس از ظهورِ ادیان ابراهیمی، بهویژه اسلام، پدید آمدهاند؛ ادیانی که بر پرهیز از لذتهای جسمانی و تمرکز بر ساحت معنویت تأکید داشتند. در نتیجه، این غریزهی انسانی نتوانست آزادانه در عرصهی اجتماعی و رفتاری جلوه کند، و همین امر را میتوان نشانهای از سرکوب میل در پرتو تعالیم دینی دانست.
_انسان و آگاهی زیست؛
انسان در این جهان تنهاست؛ جهانی که برای زندگی، ناشناخته و پررمز و راز است. «منِ حقیقی» از انسان میخواهد که برای زیستن بهتر، از راه حواس پنجگانه به تجربه اندوزی بپردازد. این تجربهها، همچون تصویر و فیلمی زنده، در ژرفای غریزه، ناخودآگاه، و حافظهی کوتاهمدت و بلندمدت ذخیره میشوند تا در لحظات حساس، به یاری انسان آیند و او را نجات دهند.اما اگر انسان در لحظهی اکنون، ذهن خویش را پیوسته میان گذشته و آینده سرگردان سازد، آگاهیِ بیدارش دیگر نمیتواند از آن گنجینهی تجربهها برای زیستی آگاهانه و عالی بهره گیرد. از همینرو، «شاهد و ناظر درون» همواره میکوشد انسان را به هشیاری فراخواند، تا از راه خودآگاهی، از تمام تجارب گذشته برای زیستن بهتر و ژرفتر بهرهبرداری کند.
_«مناسبتها در واقع نمادهایی هستند از اشتباهات جمعی انسانها. آنها یادآور دورانهاییاند که بشر در جایگاه قدرت، ظلم و خطا کرده است. در زمانی که انسانها در فردیت خود احساس ملامت میکردند اما در زندگی جمعی و درگیر جنگ و سلطه بودند، برای جبران و تسکین وجدان جمعی خود "عید" را آفریدند. بعدها نیز، از دل همان ناخودآگاه جمعی که از سوءاستفادههای گذشته آگاه بود، روزهایی مانند "روز زن"، "روز پدر"، "روز دختر" و دیگر مناسبتها پدید آمدند. این مناسبتها نه نشانه قدردانی، بلکه بازتاب تلاشی ناخودآگاه برای جبران بدیها و بیعدالتیهای گذشته انسانها هستند.»
_انسان و«من»هایش
۱. منهای مشترک این بخشها ریشه در طبیعت انسانی دارند و میان همهی انسانها مشترکاند:
غرایز: نیروی بقا و میل به زندگی.
ناخودآگاه: انبار تجربهها و واکنشهایی که آگاهانه درکشان نمیکنیم.
حافظه: پیونددهندهی گذشته و حالِ ما
۲. منهای اختصاصی
این «منها» درونیاند و در مسیر رشد اخلاقی و روانی شکل میگیرند:
امّاره: منِ غریزی و میلگرا.
سرزنشگر (لوّامه): منِ وجدان، نقدگر و داور رفتارها.
مطمئنه: منِ آرام، آگاه و همسو با حقیقت.
۳. منهای بیرونی
اینها هویتهای اجتماعی ما هستند؛ برچسبهایی که دیگران ما را با آنها میشناسند:
نام، دین، زبان، شغل، ملیت، ثروت و...
آرامش زمانی پدید میآید که میان این «منها» تعادل و آشتی برقرار شود.
اشتباه انسان آن است که به جای «هدایت» این منها، در اختیارشان قرار میگیرد؛
آنگاه که عقل متغیر بیدار میشود، میبیند باید با نیروهایی بجنگد که زمانی حامیاش بودند.
من حقیقی:که امتداد روحی خداوندی است و شاهد و ناظر.
_اگر خودآگاه نتواند تعارضها و نیازها را بپذیرد و ادغام کند، ناخودآگاه از راه دیگری خود را نشان میدهد.مثلا فردی که به خاطر ملاحظات اجتماعی، عشق خود را سرکوب کرده تمایل به شعر حافظ دارد چون ناخودآگاه با نمادها، تداعی پیدا می کند و کسی که به واسطه نشناختن خود رنج کشیده، گرایش به مطالعات کتاب مولوی و یونگ دارد کسی که در زندگی اش شکست خورده میل به خواندن داستانهای حماسی مانند شاهنامه دارد و آنکه مدح مظلوم می کند در ناخودآگاه فردی یا جمعی مورد ظلم واقع شده است.
انتخابهای ما (کتاب، موسیقی، هنر) خیلی وقتها "تصادفی" نیستند، بلکه ریشه در تلاش ناخودآگاه برای توازن روانی دارند.
_عقل،شیطان،وجدان و احساس گناه زایشِ تمییز و تشخیص است.
تشخیص،برای امنیت جسمی و روانی
عقل؛ استفاده بهینه از آزمون و خطاهاست در جهت حفظ بقاءست
احساس گناه؛تنبیه فرد بر اساس تعاریف روی پدیدها و اعمال
وجدان،ابزار عقل برای خود زنی است.
_ «عشق» نه چیزی فراتر از میل، بلکه صورت زیبا و عقلانیشدهی همان میل سرکوبشده است،در جوامعی که این نیاز سرکوب میشود (بهخاطر اخلاقیات، دین، فرهنگ یا قوانین)، ذهن انسان برایش یک "توجیه" میسازد تا بتواند به شکل پذیرفتهتری آن را تجربه کند،آن توجیه میتواند "عشق" باشد: یعنی احساس والا و رمانتیکی که اجازه میدهد همان میل جنسی در لباسی اجتماعی ، اخلاقی ابراز شود.
_کیفیت روان یا نفس انسان دلیل بر انتخاب های آینده اش هست از قبیل؛ همسر،شغل،اموال،حتی جنسیت فرزندان...
اراده جاری او تاثیری بر انتخابش ندارد تنها وسیله است،اراده انسان تنها ابزار ظهور آن کیفیت است، نه علت مستقل. یعنی فرد فکر میکند دارد انتخاب میکند، اما آنچه انتخاب میشود نتیجهٔ کیفیت درونی از پیش موجود است.
_انسان بسان کاوشگری می ماند که اگر غبار ذهن از لنز او برداشته شود خدا را به خدا بازتاب می دهد.
_ «اراده صرفاً وسیلهٔ ظهور کیفیت نفس است.»اگر کیفیت نفس دگرگون شود (با شفقت و عشق)، همان وسیله (اراده) دیگر نتایج متفاوتی را آشکار خواهد کرد. اراده مستقیم چیزی را تغییر نمیدهد،
اما وقتی انسان شفقت و عشق را پرورش میدهد، بافت نفس تغییر میکند،
و از آن پس، همان ارادهٔ «ابزاری» نتایج نوینی را بروز میدهد.
_خداوند به خیالی در انسان منقبض شد و انسانی در هزاران خیال منقبض شد اینست که دریا در قطره بگنجد و و قطره در زره بگنجد.
_ هیچ دلیلی وجود ندارد که انسانی دیگری را بد ببیند،چون اگر چنین باشد در مدار بد قرار می گیرد و چون جهان آیینه وار است بسته به فرکانس انسان بازتاب دارد.
برچسب:
نویسنده: علی حسینیان