(این قصه برگرفته از یک داستان واقعیست)
18 ساله بودم که به همراه برادرم که دو سال از من کوچک تر بود برای کار به تهران رفتیم،یک روزعصر برای خرید به همراه دایی ام به بازار رفتیم،من طبق معمول چند کیلویی سیب زمینی خریدم،آخه می دونید خرجی ناهار و شام ما همیشه سیب زمینی بود ولی نوع پخت آن فرق می کرد،من سیب زمینی را خریدم و دایی ام نیز مقداری خرید کرده بود اون چیزایی که خریده بود به من داد و گفت من یه خرید دیگه دارم اینا دستت باشه من برم برگردم،من نیم ساعتی منتظر بودم تا دایی ام برگشت،اطلاعی نداشتم رفته که "مواد مخدر"برای خودش تهیه کنه، مامورا تعقیبش کرده بودند و قتی رسید پیشم، بلافاصله ریختن سرمون هردوتامون رو دستگیر کردن و هرچقد من گفتم چرا منو می برین جوابم ندادن و با تندی باهام برخورد کردند تا اینکه رسیدم به پاسگاه عشرت آباد،مامور بازجو هیچ سوالی از من نپرسید ولی از خودش چیزای نوشته بود و از من خواست تا زیر نوشته ها رو امضاء کنم وقتی امتناع کردم تهدید کرد اگه امضاء نکنی یه پرونده بزرگی برات درست می کنم که چند سال در زندان بمونی ،راستشو بخواین ترس تو دلم افتاد ولی من که اهل هیچ خلافی نبودم و حتی سیگار هم نمی کشیدم و تنها به خاطر لباس کارگری و رنگ پوستم که سیاه بود دستگیر شده بودم باید خلافی رو کهمرتکب نشده بودم باید گردن می گرفتم..... دوباره از امضاء کردن خوداری کردم ماموره با صدای بلند گفت نکبت تو که قیافت داد میزنه معتادی می خوای منو سرکار بزنی در این حین یه ماموری از یک کلانتری دیگه برای امری به پاسگاه اومده بود برای ترساندن من رو به مامور کرد و کفت وقتی ما هیچ مدرکی نداشته باشیم،چونکه همیشه در دسترس داریم مقداری مواد وسط چند خلافکار میندازیم و برای همه آنها مردک جرم درست می کنیم اینو گفت منو بترسونه که کارسازم شد و من پای نوشته رو که اصلن نمیدونستم چیه امضاء کردم و دایی ام هم هرچقد بهشون گفت این اصلا اهل هیچ خلافی نیست ،اهمیت ندادن ،منو دایی ام رو بردن بازداشتگاه،در کلانتری عشرت آباد به خاطر اینکه فضای بزرگ تری داشت نزدیک 600 نفر متهم بود که در هر اتاق 15 متری 30 تا 50 نفر بازداشت بودند،با 30 یا 40 نفر معتاد و خلافکار تو یک بازداشتگاه بودم،روز دوم بازداشتم با صحنه عجیبی روبرو شدم همه بازداشتگاه پر شده بود از شپش و غی، معتادا اکثرشون بالا آورده بودن و کف بازداشتگاه کلا کثیف شده بوده به علت کثیفی و تنگی جا 9 روز بازداشتم رو سرپا وامیستادم و همونجورم می خوابیدم،جیره غذایی نداشتم 3 روزی بود هیچ چیز نخورده بودم پولم همراهم نبود بدم برام چیزی بخرن و کسی هم بیرون نداشتم سراغم بیاد و تنها دادشم بیرون در خانه کارگری بود که اونم کلاس سوم راهنمایی و بچه روستا بود جایی رو بلد نبود و تنها کاری که از دستش میومد فقط مانده بود انجا کار می کرد تا من برگردم پیشش شنیده بود بی گناه بازداشت شدم به زودی آزادم می کنن ولی نمی دونست که این "به زودی" 9 روز طول می کشد،روز سوم بازداشت به همراه تعداد زیادی ما رو به دادگستری بردند تقریبا 5 ساعتی معطل بودیم که منو پیش قاضی بردند ،قاضی از من سؤالاتی کرد اخلاقش نرم تر از مامور تجسس کلانتری بود ولی باز عبوسی از چهره اش می بارید پرونده ام رو خوند،ازِم پرسید فروشنده ایی یا معتاد؟بهش گفتم هیچکدوم فقط یه کارگر ساده ام که برای خرید به بازار اومده بودم که ماموران نیروی انتظامی دستگیرم کردند و بدون اینکه ازم سوال بپرسن پرونده برام درست کردند و با تهدید مجبور شدم زیر پروند رو امضاء کنم ،وقتی قاضی به سر و وضع و قیافه ام نگاه کرد گفت :معتادی؟قسم خوردم براش،بهم گفت گوشه پرونده ات می نویسم که نکر اعتیاد شدی وای به حالت که جواب آزمایشت مثبت بشه،تست اعتیاد دادم دوباره به بازداشتگاه کلانتری عشرت آبار برگشتیم،روز چهارم بازداشتم بود گشنه بودم ،یه تیکه کوچیک نان خشک(حاشیه نان)پیدا کردم فورا گذاشتم تودهنم ،چنان لذت بردم که هیچ غذایی ارزش اون رو نداشت،روز پنجم بازداشتم بود از بچه های خاک سفید یه نفر نوجوان نابینا نیز در بین بازداشتی ها بود تقریبا 14 ساله بود همیشه بغل دست پسر خالش می خوابید و اکثرا هم سرش رو روی زانوهای پسر خاله اش می گذاشت می خوابید اکثرا بازداشتی هاخواب بودن و پسرخاله اون نابینا نیز برای امری برده بودند دفتر کلانتری یا دقیق یادم نیست شایدم رفته بود دستشویی،نوجوان نابینا سرش رو گذاشت روی پای پسرخاله اش بخوابه نمیدونست پسرخاله اش نیست اتفاقی سرش رو روی پای یه مجرمی گذاشت که تازه از زندان آزاد شده و دوباره به خاطر خلافی دستگیر شده بود،من که طبق معمول خوابم خیلی کم بود و ایستاده هم می خوابیدم یهو دیدم اون مجرم بالفطره بارخورد بدی با اون نابینا انجام داد و زیر مشت و لگد گرفتش،با توجه به آموزه های که از پدرم و از فرهنگ روستا آموخته بودم که باید طرف ضعیف رو بگیرم با اون مجرم درگیرشدم و پا رو گذاشتیم روی بقیه بچه های بازداشتی که اکثرا هم بچه خاک سفید بودندهمه از خواب بیدار شدند می خواستند منو بزنن که قضیه رو بهشون گفتم،منو ول کردن تا می تونستن اون طرف رو زدن مامورا اومدند با باتون همه رو آروم کردن او فرد رو به بازداشتگاه دیگه بردنش،وقتی افسرنگهبان گفت طرف دیگر دعوا کی بود،هیچ کی منو لو نداد.
روزش ششم بود برا یه قاچاق فروش عمده غذا آورده بودند اولین کسی بود که بهم غذا تعارف کرد دو لقمه ایی خوردم ولی آدم کم رویی بودم با وجود گرسنگی زیاد دیگه نخوردم اونم دیگه تعارف نکرد،بالاخره روز هفتم دوباره منو به همراه 30 نفر به دادگستری بردند،نوبت من رسید وقتی قاضی پرونده رو نگاه کرد و تست اعتیاد رو دید دستور آزادیم رو صادر کرد،ولی نمیدونم چرا دوباره منو به کلانتری بردن و بالاخره روز نهم آزادم کردتد اونم از بازداشتگاه!!،پولی برای برگشت نداشتم باید از جنوب شرق تهران برمی گشتم به غرب تهران(دهکده المپیک)از کلانتری تا زیرپل سیدخندان پیاده رفتم ، به علت گشنگی زیادی که کشیدم نای رفتن نداشتم ولی بچه روستا و سمج بودم خودم رو زیرپل سیدخندان رساندم،اونجا مینی بوس ها وایستاده بودن.رفتم به راننده ایی که نوبتش بود داستانم رو بهش گفتم از اینکه پول کرایه ماشین ندارم و مدت 9 روز بیگناه در بازداشت بودم،قبول کردم و سوارشدم ولی گفت باید روی جعبه بشیتی،برام مهم نبود خیلیم خوشحال بودم و رفتم رسیدم سرکار همه همشهریام رفته بودن تنها برادر کوچکم مونده ،منتظرم مونده بود که برگردم،پیمانکارم پولشو نداده بود و طفلی سنی هم نداشت ولی طاقت کرده بود ،هرچی تو خونه کارگری داشتیم خام و کهنه درست کردیم و تا می تونستم خوردم ودلی از عذاب درآوردم ،9 روزی بود فقط ک یا و وعده غذا خورده بودم و پرس کامل هم نخورده بودم........بالاخره پایتخت رو با همه ناملایمت هایش ترک کردیم و به ولایت برگشتیم....
(راوی؛هرمز)
برچسب:
نویسنده: علی حسینیان