خرید بک لینک

در این پست می خوانید آنچه را دیگران انجام دادند و به قضاوت اشتباه مردم به پای من زدند یا من تنبیه شدم،که البته 4 مورد رو به خاطر اینکه موضوع آنها یکی بود ننوشتم.....

تهمت و بهتان از جمله اعمال زشت و زننده ای است که خود شیطان هم از آن بیزار است.

قضاوت نکنیم ،قاضی فقط خداست

اولین موردی که من گرفتار قضاوت مردم شدم و یادم میاد وقتی 10 ساله بودم که گاوها را برای چراء به صحرا می بردم اون وقتها تابستانها وقتی مدارس تعطیل می شد اغلب مردم احشام نگهداری می کردند و بچه هاشون گاو ها را برا چرا به دشت و صحرا می بردند و من و پسر دایی هام چنتا گاو خودمون و با دو تا گاو "دشت بان" را به صحرا می بردیم

یه روز که نوبت من بود گاوها را به چرا ببرم وقتی غروب با یکی از اقوام(رضا طمز)از صحرا برمی گشتیم 10 الی 15 نفر با هدایت یک مرد میانسال ریختن رو سرمون تا هر چقدر جون داشتیم با چوب و چماق ما را زدند،دلیلش رو هم نمی گفتن ما هم فک کردم همینجوری دارن ما رو میزنن ،آخه در دهه شست و قبل اون بچه های محلات بدون دلیل با هم دعوا می کردند و علت دعواشون هم "هم محل" نبودن بودیکیشون که داشت با چماق ما رو می زد با صدای بلند می گفت یونجه رو آتیش می زدید!؟

هرچقدر فریاد زدیم کار ما نبود،ول کن نبودند آخرسر خودشون خسته شدن ولمون کردند ...بعدن مشخص شد که یه نفر دیگه از اقوام خودشون یونجه درو شده آتیش زده ،اون طرف که بانی بود پیش من اومد ازم دلجویی کرد،چی فایده داشت ما که کتکه رو خورده بودیم، اون زمان هم از شکایت اینطور چیزا خبری نبود همه چی کدخدامنشی حل می شد.

دومین باریکه بی دلیل کتک خوردم یه سال بعد اون بود (سال 68) وقتی گاوها رو از صحرا می آوردم یه مرد از خونش با سرعت زیاد بیرون اومدمنم که بیخیال سوار الاغ بودم و بی خبر نشسته بودم تا به خودم بیام چنتا مشت و چک نصیبم کرد،یهو مرد همسایشون گفت کار این نبود اینو ولش کن کار چنتا بچه دیگس...نگو خونه این مرد لوله 10 از خونش به بیرون داشت و یک متری با زمین فاصله و بچه ها میرفتن دهنشونو میذاشتن ورودی لوله با صدای بلند اذیتوشن می کردند .....که اتفاقی یکی قبل از من ایتشون کرده بود تا از طبقه دوم بیاد پایین اون پسره فرار کرده بود و من هم همزمان از اونجا رد میشم فک کرد منم یه کتک مفصلی ازش خوردم..تا اینکه اون مرد همسایشون به دادم رسید

سال 1369 بود کلاس چهارم ابتدایی بودم بچه درس خون و مؤدبی هم بودم یه روز زنگ تفریح بود وایسته بودم تو سالن معلم قرآنی داشتیم به اسم ایرج رضایی که خیلی متعصب و خشن بود اومد وقتی رسید پیشم محکم زد تو گوشم گفت آقا چرا میزنی گفت چرا پیراهنتو انداختی رو شلوارت درستش کن منم پیراهنو طبق گفته اون درسش کردم ولی خودش همیشه پیراهنشو مینداخت رو شلورش ،برام تناقض داشت!؟فرداش پیراهنمو طبق گفته معلم قرآن انجام داده بودم دوباره منو دید اومد پیشم یه سیلی محکم به من زد و گفت چرا پیراهنتو گذاشتی تو شلوارت،گفت آقا خودتون دیروز بهم گفتی،گفت حرف نزن برو گم شو،منم که جرأت اعتراض کردن نداشتم رفتم نشستم تو کلاس وقتی جلو کلاس رد میشد من ردیف دوم روبرو درب نشسته بودم اومد گفت چرا کج نشستی دوباره یه سیلی محکم زد و رفت،گیج شده بوده آخه چرا این معلم که ناظم مدرسه هم نیست اینقدر منو اذیت میکنه تو کلاسشم بچه درس خون و مودبی هستم، نمی دونستم گیج شده بودم،فرداش دوباره منو دید صدایم کرد یه کتک دیگه انتظارم رو می کشید وقتی پیشش رسیدم یه سیلی محکمی زد با صدای بلند گفت چرا موهات بلنده؟گفت موهام خیلی کوتاس،گفت حرف نزن برای فردا موهاتو از ته میزنی.... بعدظهررفتم موهامو با ماشین صفر زدم فرداش وقتی معلم قرآنمون منو دید اومد پیشم بدون اینکه دلیل داشته باشه یه سیلی محکم دوباره بهم زد گفت ما که موهامنو تراشیدیم چرا دوباره منو میزنی بهم گفت چرت با ماشین صفر زدی....!باید با ماشین یک میزدی....گذشت و گذشت دیگه دست از سرم برداشته بود کتم نمی زد ولی ازم بدش میومد.....من پسر خاله رضاعی داشتم با اونا همکلاس بودم مادرشون همسر شهید بود و بهش خاله می گفتیم او همسر شهید بود تازگیا با یکی ازدواج کرده بود،برادر شوهرش(برادر شهید)مستخدم مدرسمون بود،مستخدم مدرسمون پیش خودش فکر می کرده به خاطر رابطه شیری که ما با مادر برادرزاده هاشون داریم می خواهیم کاری کنیم که برادرزداه هاشون برن پیش مادرشدن زندگی کنن(پیش ناپدری)درصورتیکه ما عقلم به این چیزا قد نمی داد،مستخدم مدرسه به معلم قرآن به پندار اشتباه خودش چنین گفته بوده که ما قصد تطمیع بردار زداهاشو داریم و معلم قرآن هم که فردی متعصب بود بی دلیل ما رو کتک می زد....آخه یه بچه 10 ساله چی می فهمه !؟معلم قرآن!!!!؟؟؟؟

سال 72 بود مدرسه ها تعطیل شده بود یکی از دوستان (اصغرکتاب)بهم گفت بیا بریم الیگودرز (لرستان) کار کنیم همشهریامون در الیگودرز تازه یک شهرک سنگبری پیدا کرده بودن،همه به اونجا سرازیر شده بودن،برا اولین بار میخاستم به بیرون از روستا برم کار کنم ،صبح زود از روستا حرکت کردیم و ساعت 7 به الیگودرز رسیدم. ابتدایی شهرک صنعتی پیاده شدیم و به دنبال کار گشتیم بالاخره یک سنگبری رو پیدا کردیم که همشهریامون اونجا کار می کردند،منو پذیرفتن که پیششون کار کنم و دوستم هم رفت سنگبری بغل دستی پیش اقوامون کار کرد، 3 روزی کار می کردیم که اوستا کارای ما غیب شدن دو نفر بودند ،صاحب کار ما بچه اصفهان بود(بهرام سرایی) برای سرکشی رفته بود شهرشون ،ما چن روزی بدون استا کار و صاحب کار موندیم،از هیچ کدوم خبری نشد،چها کارگر بودیم بالاخره به پیشنهاد یکی از دوستان برای پیدا کردن کار جدید در شهرک دنبال کار گشتیم یه کار شبانه تو همون نزدیکی پیدا کردیم ،دو شبی کار می کردیم که ساعت 10 صبح برای خرید مایحتاج ضروی و سرکشی رفتیم پیش همشهریامون،تو راه برگشت یه ماشین با سرعت جلومون توقف کرد صاحب کار قبلی با مامورا بود،مارو سوار ماشین کردند و به پاسگاه بردند،تو پاسگاه یه درجه دار کمربندشو بیرون آورد 3 تا از دوستامنو تا جا داشتند زدند ،صاحب کارمون نذاشت منو بزنن،گفت این محصل تازه اومده از هیچی خبر نداره،ماجرا از این قرار بود وقتی صاحب کارمون به اصفهان برگشته بود،اوستا کارای ما از فرصت استفاده کرده بودند و وسایل گران قیمت سنگبری دزدیده بودند و ما به جای اونا بازداشت شدیم من با کمک صاحب کار بعد از مدتی آزاد شدم،ولی 3 تا از دوستام 3 ماه بیگناه زندان کشیدند...

سال 1373 بود برا ادامه تحصیل به روستای همجوارمون دلبران رفتیم اون موقع روستا بود ،به خاطر اینکه در روستامون دبیرستان نبود مجبور بودیم برای ادامه تحصیل به دلبران یا قروه بریم به خاطر مزیت خوابگاه به دلبران رفتیم،بچه های خوابگاه بخصوص دوستان همشهری ما مزاحمت های برای دختران ایجاد می کردند،خونه عمه ام دلبران بود پسر عمه ام که هم سن و هم کلاس ما بود یه روز بعد از ظهر اومد منو به برای شام خونشون دعوت تو مسیر که می رفتیم فکر کرده بودن برای تفریح و ...اومدیم بیرون اسم ما رو داده بودند بسیج ..ما هم که هیچ از ماجرا خبر نداشتیم...فرداش که داشتیم تو خوابگاه استراحت می کردیم ..ازربسیج اومدند ما را بردند و تا می تونستند زدن ،من که گیج شده بوده بودم و اصلا از ماجرا خبر دار نبودم...ولی دوستام می دونستن چی گندی زدن، بهم گفتن چوب مارو داری می خوری،دربازداشت بودیم که پسر عمه ارشدم که نظامی بود و در بسیج رفت و اومد داشت اتفاقی اومد اونجا،از دیدن من خیلی تعجب کرد،گفت؛تو اینجا چیکار می کنی؟بهش گفتم نمیدونم تو خوابگاه خوابیده بودم که بسیجی ها ریختن سرمون آوردند اینجا،به فرماندشون گفت اینو اشتباهی آوردین،این خونه ما دعوت بود دیروز عصر با برادرم داشتند می موند خونه ما...برای دور زدن نیومده بودند که اسمشو دادن بسیج...خلاصه برای چندمین بار تقاص گناهی رو که نکرده بودیم پس دادیم...

اوایل دهه هشتاد بود،تو خونه نشسته بودم دیدم صدای یه خانمی میاد ،هرسان بیرون رفتم دیدم در خونه ما رو می کوبه تا منو دید شروع کرد به فحش،توهین و تهمت زدن،قبل از این، ما باهاشون هیچگونه خصومت و کدروتی نداشتیم و خیلیم براشون احترام قائل بودم،نمیدونم چرا همین جوری داشت به ما فحش می داد ....با کلی بدو بیرا گفتن بالاخره خسته شد رفت...بعدا وقتی قضیه عصبانیتشو فهمیدیم که هیچگونه ربطی به ما نداشت و روح ما هم قضیه خبری نداشت.....ماجرا از این قرار بود که یکی از اقوام سببی ما که در تهران کار می کرده از طریق تلفن براشون مزاحمت ایجاد کرده بوده ....چون ما نزدیک ترین فرد به خونشون بودیم بی دلیل اومده بود خونه ما ما رو فحش میداد خلاصه مدیرتش کردیم دعوا به برخورد فیزبکی نیانجامید ولی بدون هیچ تقصیری ما متهم شدیم و یک محله بدون دلیل با ما دشمن شدند......

سال 95 یا 96 بودیکی از اقوام سببی ما یه زن دوم و صیغه ای اختیار کرده بود من و خانواده ام اصلا در جریان کار آنها نبودیم وقتی شنیدیم به مخالفت پرداختیم که چرا چنین کاری کردی چون برخلاف عرف رایج روستا بود هرچند عمل شرعی و قانونی بود ولی مورد پسند عرف روستا نبودکم کم رازشون بر ملا شد ،اقوام اون زن همه من رو مقصر می دونستند و دلیلی هم برای اینکه من رو مقصر این ماجرا هستم،نداشتند و زن این فامیل سببی ما رفته از یه مغازه ایی جنس نسیه خریده بود که مغازه دار با پسرای اون زن صیغه ایی رفیق بودند ...وقتی مغازه دار از اون زن فامیل ما طلبش رو خواسته بود نمیدونم چی حرفی بینشون ردو بدل شده بود که مغازه دار با زن اول فامیل سببی ما درگیر شده بودند که این درگیری کوچیک منجر به یک درگیری دیگر شد که طلبکار(مغازه دار) از این قضیه بهره برده بود با فرزندان زنی که به صیغه ی فامیل سببی ما در اومده بود متحد شدند و دوستانشون(اصلیتی قصلانی)از قروه،و سایر اقوام خودر را فراخوان داده بودند صبح 21 بهمن ما یک لشکری 60 نفری با سلاح سرد و گرم ریختن جلو خونه اگه وساطت همسایون و یکی از افرادیکه از دو طرف نفوذ داشت انجام نمی گرفت حتما خونی بی جهت ریخته می شد که من و خانواده و اقوام نزدیکم از ماجرا اصلا روحمون خبر نداشت و بی جهت گرفتار یک موضوع دیگر شدیم که کار دیگری کرده بود شرش یغه ما رو گرفت.....!

سال 1397 بود یکی از همشهریامون با چن شریک غیربومی در شرف راه اندازی معدن ماسه شور در روستا بودند که با مخالفت دو گروه مواجه شدند؛یه خانواده درخواست راه اندازی گاو داری یا دام داری داده بودند که به مانع حفر چا مواجه شده بودند که این خانواده میگفتن چرا برای یک غیربومی برای راه اندازی معدن ،دولت و اداره مربوطه مجوز حفر چاه میده ولی چنین مجوزی رو به ما نمیده این عمل تبعیض آمیز باعث اعتراض شده بود و گروهی دیگر چون زمینی در حوالی معدن ماسه شور داشتند ،فرصت رو غنیمت شمرده می خواستند یه مقدار پول از معدن دارها بگیرند که پول درخواستی آنها و زیاد شدن درخواست کنندگان از مالکین معدن باعث شدن معدن دارن از دادن پول خوداری بکنن،این گروه و گروه دیگر که مورد تبعیض قرار گرفته بودند با تحریک چند نفر که هر کدام به مقاصدی نرسیده بودند بانی تجمع اعتراض آمیز شدند ابتداء به طرف درمانگاه حمله ور شدند چون یکی از اعضای شورا در آنجا شاغل بود و او رو در دادن مجوز به غیر بومی مقصر می دانستند در ان روز من و پسر دایم جلو مغازمون نشسته بودیم که دیدیم یک گروه تقریبا صد نفری با سرعت به سوی درمانگاه حرکت می کنند و هر کی رو تو راه می دیدند با فحش و تهدید به آنها می گفتن باید ما رو هنراهی کنین وقتی ما بی طرف بودیم و طرف دار هیچ یک نبودیم و من نیز قبلا مطلبی در مورد فواید ایجاد اشتغال زایی معدن نوشته بودم .....فکر می کردند من طرف دار مالکین هستم و راپورت آنهایی که در درمانگاه و معدن اغتشاش کردن و آنجا رو بهم زدن من به پاسگاه دادم....در صورتیکه من اصلا طرف دار هیچکدام نبودم و کاری هم با کسی نداشتم و از راپورت دادن دادن،جاسوسی و مانند اینها اصلا خوشم نمیاد ولی قضیه لو دادنشون را یکی از کسانیکه همیشه میومد مغازه من و پیش من دم از وصل به کائنات می زد و خودش را عارف و خداشناس می دانست چون خود را از پول محروم میدید و همچنین درخواست کرده بود در کانال تلگرامی او رو ادمین کنم و من به لحاظ رعایت نکردن اصول اخلاقی با توجه به سابقه اش جواب رد بهش داده بودم دنبال فرصت بود تا زهرش رو به من بریزه فرصت خوبی براش پیش اومده بود تا من را عامل خبر دهنده و مخالف معترضین معرفی کنه، او با شعارهای به ظاهر خوب و عامه پسند مانند کمبود آب شرب و غیره مردم ساده رو با خودش همراه کرده و آنها را در حجل انداخت و بعداز مدتی آنها را تنها گذاشت...و اینچنین بود که بازم در مضام اتهام قرار گرفتم که هیچ نقش و دخالتی در آن نداشتم...

...و همچنین کسانیکه از نام من(موقعیت من) برای رسیدن به مقاصد خود و بدنام کردن من استفاده می کردند...دو مورد رو در زیر اشاره خواهم کرد

یکی از همشهریامون(ا.م)که بچه محل هم بودیم عملی بود و مصرف موادش خیلی زیاد بود و باغات انگور پاتوق او برای مواددمصرف موادش بود و وقتی مالک باغ او رو درباغش میدید و از می خواست خودش رو معرفی کند من رو به جای خودش معرفی می کرد تا اینکه یه بار پدر بزرگ دوستم او رو در باغش در حین مصرف مواد گرفته بودش و شروع کرده بود به نصیحت و اینطور چیزا.....گفته پسر کی هستی؟اونم پدر منو گفته بود و مالک باغ(مش منصور)پیش دوستم(فرهاد)که نوه اش بودرفته بود و گفته بود پسر فلانی که دوستته معتاد شدید شده.....دوستم گفته بود اون رفیق منه یه کس دیگه بوده تا اینکه فرداش با دوستم میرن باغ می گیرنش تا اینکه می بینن آقای ا. م بچه محله ماست که از اعتبار ما و خانوادمون استفاده میکنه که هم بهش چیزی نگن و هم ما رو خرابه کنه...این آقای معتاد وقتی کم می آورد می رفت همدان از راننده ها تگدی گری می کرد پول درخواست می کرد و وقتی به رانند ه های قروه برخورد می کرد ،بهش میفتن بچه کجایی؟به اونا می گفت بچه مالوجه ام پسر فلان کس و نوه محمدحسین یعنی من رو به جای خودش معرفی می کرد تا اینکه یه بار باز پسر عمو ناتنی پول می خواسته وقتی ازش می پرسن پسر کی هستی گفته بود پسر فلانی...اون راننده رفته پیش عمو ناتنی ما گفته بود بردارزاده ات عملی شده و کارهای خلاف انجام میده و عمویم خیلی ناراحت اومد خونه ما گفت چرا این کار رو می کنی گفت چی عمو؟مواد مصرف می کنی ،از راننده های ماشین سنگین درخواست پول می کنی و برخی کارهای دیگه....بهش گفتم عموجان من سیگارم مصرف نمی کنم و 3 ماه که به همدان نرفتم ...پسر عموی عمویم که در همسایگی ما در عروسی دعوت بود رفت صداش کرد ،و وقتی پیشم اومد گفت این بردرزاده منه این کارهای خلاف انجام داده یا ازت پول گرفته...گفت نه...این نیست...در این لحظه اونیکه خودش رو به جای من معرفی کرده از خونه خواهرش که همسایه بود بیرون اومد تا منو اون راننده رو دید فرار رو بر قرار ترجیح داد راننده گفت اون بود همونیکه فرار کرد....تازه فهمیدم به اسم چه کارهایی که انجام داده.....

مورد دومیکه به اسم من به مقاصد شوم خود می رسیدند یکی از اقوام ( .م)نسبی ما بود،که اکثرا می رفت دلبران و از فک و فامیل پسر عمه های ما،کلاهبرداری انجام می داد و به اونا می گفت پسر دایی فلان کس هستم و اسمم سهرابه...و بعداز 10 الی 15 سال تازه متوجه شدم چرا اقوام پسر عمه هام ازمن بدشون میاد ...اون پسرخاله ما تو زندان پیش یکی از همشهریای ما گفته بود نزدیک 15 ساله به اسم سهراب کلاهبرداری کردم

اون طرف وقتی از زندان آزاد شد اومد پیش و قضیه رو گفت

"خلاصه اینکه به هرکی زن نمیدن ،مقصر منم،هرکی طلاق میگیره مقصر منم،هرکی مادر بیوه اش تجدید فراش میکنه،مقصر منم،هرکی زندان میره مقصر منم،هرکه شوهر گیرش نمیاد منو مقصر قلمداد می کنند..اینا وخیلی از قضاوت های اشتباه مردم درباره من به علت عدم آگاهی آنهاست و این پیش داوری معضل فرهنگ ماست و تنها به مختص روستای ما نیست...

و در پایان اینکه یا قضا و قدر یغه ات رو می گیره یا اینکه مردم به جهت باهات کار دارن اگه کارت تو لاک خودت باشه یه شری دامنتو می گیره ...بهترین شیوه پذیرش هر دو مورد و واکنش نشون ندادن به هر دو مورد است.

برچسب: نویسنده: علی حسینیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:47

صفحه بندی